عالم آشوب تر از طره طرار خودی
عالم آشوب تر از طره طرار خودی فتنه انگیزتر از غمزه خونخوار خودی پای افشرده و زانو زده ای در کاری دامنت چون بگرفته ست…
عزم برون چو مست خماری شوی، مکن
عزم برون چو مست خماری شوی، مکن تاراج نقش آزری ومانوی مکن خردی و همرهی بدان می کنی، خطاست خوبی، ولی چه سود که بد…
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم
عزم آن دارم که از دل نقد جان بیرون کنم آرمت در پیش و خود را از میان بیرون کنم قامتم از غم دو تا…
عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری
عزیزی همچو جان، ار چه چو خاکم خوار بگذاری به حق عزتی کاندر دل من دارد آن خواری جفا پیرایه حسن است، آن کن جان…
عشاق حیات از لب خندان تو یابند
عشاق حیات از لب خندان تو یابند خوبان عمل فتنه ز دیوان تو یابند ببینم مه از جیب سپهر و نکشد دل کان مه که…
عشاق دل غمزده را شاد نخواهند
عشاق دل غمزده را شاد نخواهند خوبان تن ویران شده آباد نخواهند آنان که به سر رشته زلفی برسیدند گردن ز چنان سلسله آزاد نخواهند…
عشاق هر شب از تو به خوناب خفته اند
عشاق هر شب از تو به خوناب خفته اند چون شمع صبح مرده و بی تاب خفته اند خفتند هر کسی ز پی خواب دیدنت…
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران
عشق آتشم در جان زد و جانان ازان دیگران ما را جگر بریان شد و او میهمان دیگران ای مرغ جان، زین ناله بس، چون…
عشق از پی جان گرفت ما را
عشق از پی جان گرفت ما را خلقی به زبان گرفت ما را خرسند به عافیت نبودیم اینک حق آن گرفت ما را سرو قد…
عشق اگر چه نشان بخت بد است
عشق اگر چه نشان بخت بد است نزد عاشق سعادت ابد است هر که جوید مرادی از معشوق گویی او عاشق مرا خود است گر…





