روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت
روزی از دست جفا آخر عنان بستانمت داد خود دانم از این پس بر چسان بستانمت رود اشکم گر گریبان گیردم از دست تو دامنت…
روزی اگر آن ماه به مهمان من آید
روزی اگر آن ماه به مهمان من آید دوران فلک در ته فرمان من آید دیوانه دلی داشتم، آواره شد از من کی باز درین…
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست
روزگاریست که در خاطرم آشوب و فلانست روزگارم چو سر زلف پریشانش از آنست در همه شهر چو افسانه بگفتند زن و مرد قصه ما…
روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مه
روزی به لاغ گفتم کت نسبتی ست با مه من بد لست حیا من شدة الندامه گاهی کشد به تیغم، گاهی زند به تیرم فی…
روزی که به عالم است شب دان
روزی که به عالم است شب دان پرسیدن گرم را ز تب دان ز اشکال زمانه نور هر کار خورشید به عقده ذنب دان لافیدن…
روی تو به پیش نظر آسایش جان است
روی تو به پیش نظر آسایش جان است آزادگی جان من، ار هست، همان است در شهر چو تو فتنه و مردم کش و بیداد…
روی ترش کرده به یاران مبین
روی ترش کرده به یاران مبین سرکه فروشی مکن، ای انگبین چاه مزن زیر لب چون سمن رخنه مکن در شکم یاسمین روی زمین را…
روی تو ماه سما می گوییم
روی تو ماه سما می گوییم موی تو مشک ختا می گوییم پیش آن قامت چون نیشکرت سرو را ز هر گیا می گوییم مرا…
روزی مگر این بسته در ما بگشایند
روزی مگر این بسته در ما بگشایند وز لطف من گشمده را راه نمایند گر خلق جهان حال من خسته بدانند از عین تحیر سرانگشت…
روی خوبت آفت جانی نمود
روی خوبت آفت جانی نمود دیده را صد گونه حیرانی نمود غنچه کوچک دهن پیش لبت چون که رو بگشاد زندانی نمود چشم او بنمود…





