رباعیات ابوسعید ابوالخیر
غم جمله نصیب چرخ خم
غم جمله نصیب چرخ خم بایستی یا با غم من صبر بهم بایستی یا مایهٔ غم چو عمر کم بایستی یا عمر به اندازهٔ غم…
عشق آمد و خاک محنتم بر
عشق آمد و خاک محنتم بر سر ریخت زان برق بلا به خرمنم اخگر ریخت خون در دل و ریشهٔ تنم سوخت چنان کز دیده…
صوفی به سماع دست از آن
صوفی به سماع دست از آن افشاند تا آتش دل به حیلتی بنشاند عاقل داند که دایه گهوارهٔ طفل از بهر سکون طفل میجنباند “ابوسعید…
سوفسطایی که از خرد
سوفسطایی که از خرد بیخبرست گوید عالم خیالی اندر گذرست آری عالم همه خیالیست ولی پیوسته حقیقتی درو جلوه گرست “ابوسعید ابوالخیر رح”
زنار پرست زلف عنبر بویت
زنار پرست زلف عنبر بویت محراب نشین گوشهٔ ابرویت یا رب تو چه کعبهای که باشد شب و روز روی دل کافر و مسلمان سویت…
روزم به غم جهان فرسوده
روزم به غم جهان فرسوده گذشت شب در هوس بوده و نابوده گذشت عمری که ازو دمی جهانی ارزد القصه به فکرهای بیهوده گذشت “ابوسعید…
دی تازه گلی ز گلشن آورد
دی تازه گلی ز گلشن آورد نسیم کز نکهت آن مشام جان یافت شمیم نی نی غلطم که صفحهای بود از سیم مشکین رقمش معطر…
دل وصل تو ای مهر گسل
دل وصل تو ای مهر گسل میخواهد ایام وصال متصل میخواهد مقصود من از خدای باشد وصلت امید چنان شود که دل میخواهد “ابوسعید ابوالخیر…
دستی که زدی به ناز در
دستی که زدی به ناز در زلف تو چنگ چشمی که زدیدنت زدل بردی زنگ آن چشم ببست بی توام دیده به خون و آن…
در مدرسه اسباب عمل
در مدرسه اسباب عمل میبخشند در میکده لذت ازل میبخشند آنجا که بنای خانهٔ رندانست سرمایهٔ ایمان به سبل میبخشند “ابوسعید ابوالخیر رح”





