رباعیات ابوسعید ابوالخیر
مجنون تو کوه را ز صحرا
مجنون تو کوه را ز صحرا نشناخت دیوانهٔ عشق تو سر از پا نشناخت هر کس بتو ره یافت ز خود گم گردید آنکس که…
لذات جهان چشیده باشی همه
لذات جهان چشیده باشی همه عمر با یار خود آرمیده باشی همه عمر هم آخر عمر رحلتت باید کرد خوابی باشد که دیده باشی همه…
گفتم_ چشمم، گفت_ براهش
گفتم: چشمم، گفت: براهش میدار گفتم: جگرم، گفت: پر آهش میدار گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار…
گر قرب خدا میطلبی دلجو
گر قرب خدا میطلبی دلجو باش وندر پس و پیش خلق نیکوگو باش خواهی که چو صبح صادقالقول شوی خورشید صفت با همه کس یک…
گر درد کند پای تو ای حور
گر درد کند پای تو ای حور نژاد از درد بدان که هر گزت درد مباد آن دردمنست بر منش رحم آید از بهر شفاعتم…
کردم توبه، شکستیش روز
کردم توبه، شکستیش روز نخست چون بشکستم بتوبهام خواندی چست القصه زمام توبهام در کف تست یکدم نه شکستهاش گذاری نه درست “ابوسعید ابوالخیر رح”
غازی بره شهادت اندر تک و
غازی بره شهادت اندر تک و پوست غافل که شهید عشق فاضلتر ازوست فردای قیامت این بدان کی ماند کان کشتهٔ دشمنست و این کشتهٔ…
عشق آمد و شد چو خونم
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست اجزای وجودم همگی دوست گرفت نامیست…
صد شکر که گلشن صفا گشت
صد شکر که گلشن صفا گشت تنت صحت گل عشق ریخت در پیرهنت تب را به غلط در تنت افتاد گذار آن تب عرقی شد…
سودای سر بی سر و سامان
سودای سر بی سر و سامان یک سو بی مهری چرخ و دور گردان یکسو اندیشهٔ خاطر پریشان یک سو اینها همه یک سو غم…





