رباعیات ابوسعید ابوالخیر
گر سبحهٔ صد دانه شماری
گر سبحهٔ صد دانه شماری خوبست ور جام می از کف نگذاری خوبست گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست بیدرد میا هر آنچه…
گر بر در دیر مینشانی ما
گر بر در دیر مینشانی ما را گر در ره کعبه میدوانی ما را اینها همگی لازمهٔ هستی ماست خوش آنکه ز خویش وارهانی ما…
فریاد ز دست فلک آینه گون
فریاد ز دست فلک آینه گون کز جور و جفای او جگر دارم خون روزی به هزار غم به شب میآرم تا خود فلک از…
عشقست که شیر نر زبون آید
عشقست که شیر نر زبون آید ازو از هر چه گمان بری فزون آید ازو گه دشمنیی کند که مهر افزاید گه دوستیی که بوی…
عاشق چو شوی تیغ به سر
عاشق چو شوی تیغ به سر باید خورد زهری که رسد همچو شکر باید خورد هر چند ترا بر جگر آبی نبود دریا دریا خون…
شب آمد و باز رفتم اندر
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست هم بر سر گریهای که چشمم را خوست از خون دلم هر مژهای پنداری سیخیست که پارهٔ…
سر تا سر دشت خاوران سنگی
سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده برو رنگی نیست در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت…
رویت دریای حسن و لعلت
رویت دریای حسن و لعلت مرجان زلفت عنبر صدف دهان در دندان ابرو کشتی و چین پیشانی موج گرداب بلا غبغب و چشمت طوفان “ابوسعید…
دیریست که تیر فقر را
دیریست که تیر فقر را آماجم بر طارم افلاک فلاکت تاجم یک شمه ز مفلسی خود برگویم چندانکه خدا غنیست من محتاجم “ابوسعید ابوالخیر رح”
دنیا راهی بهشت منزلگاهی
دنیا راهی بهشت منزلگاهی این هر دو به نزد اهل معنی کاهی گر عاشق صادقی زهر دو بگذر تا دوست ترا به خود نماید راهی…





