رباعیات ابوسعید ابوالخیر
گر شهره شوی به شهر شر
گر شهره شوی به شهر شر الناسی ورخانه نشینی همگی وسواسی به زان نبود که همچو خضر والیاس کس نشناسد ترا تو کس نشناسی “ابوسعید…
گر پاره کنی مرا ز سر تا
گر پاره کنی مرا ز سر تا به قدم موجود شوم ز عشق تو من ز عدم جانی دارم ز عشق تو کرده رقم خواهیش…
فریاد ز دست فلک بی سر و
فریاد ز دست فلک بی سر و بن کاندر بر من نه نو بهشت و نه کهن با این همه نیز شکر میباید کرد گر…
عشقم دادی زاهل دردم کردی
عشقم دادی زاهل دردم کردی از دانش و هوش و عقل فردم کردی سجاده نشین با وقاری بودم میخواره و رند و هرزه گردم کردی…
عاشق که تواضع ننماید چه
عاشق که تواضع ننماید چه کند شبها که به کوی تو نیاید چه کند گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو دیوانه که زنجیر نخاید…
شب خیز که عاشقان به شب
شب خیز که عاشقان به شب راز کنند گرد در و بام دوست پرواز کنند هر جا که دری بود به شب بربندند الا در…
سرمایهٔ عمر آدمی یک
سرمایهٔ عمر آدمی یک نفسست آن یک نفس از برای یک همنفسست با همنفسی گر نفسی بنشینی مجموع حیات عمر آن یک نفسست “ابوسعید ابوالخیر…
ز اول ره عشق تو مرا سهل
ز اول ره عشق تو مرا سهل نمود پنداشت رسد به منزل وصل تو زود گامی دو سه رفت و راه را دریا دید چون…
دیشب که بکوی یار
دیشب که بکوی یار میگردیدم دانی که پی چه کار میگردیدم قربان خلاف وعدهاش میگشتم گرد سر انتظار میگردیدم “ابوسعید ابوالخیر رح”
دنیا به مثل چو کوزهٔ
دنیا به مثل چو کوزهٔ زرین است گه آب در او تلخ و گهی شیرین است تو غره مشو که عمر من چندین است کاین…





