عنبر زلفی که ماه در چنبر

عنبر زلفی که ماه در چنبر اوست شیرین سخنی که شهد در شکر اوست زان چندان بار نامه کاندر سر اوست فرمانده روزگار فرمانبر اوست…

Continue Reading...

عاشق همه دم فکر غم دوست

عاشق همه دم فکر غم دوست کند معشوق کرشمه‌ای که نیکوست کند ما جرم و گنه کنیم و او لطف و کرم هر کس چیزی…

Continue Reading...

شوخی که به دیده بود دایم

شوخی که به دیده بود دایم جایش رفت از نظرم سر و قد رعنایش گشت از پی او قطره ز نان مردم چشم چندان که…

Continue Reading...

سهلست مرا بر سر خنجر

سهلست مرا بر سر خنجر بودن یا بهر مراد خویش بی سر بودن تو آمده‌ای که کافری را بکشی غازی چو تویی خوشست کافر بودن…

Continue Reading...

زان میخوردم که روح

زان میخوردم که روح پیمانهٔ اوست زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست دودی به من آمد آتشی با من زد زان شمع که آفتاب…

Continue Reading...

رخسار تو بی نقاب دیدن

رخسار تو بی نقاب دیدن نتوان دیدار تو بی حجاب دیدن نتوان مادام که در کمال اشراق بود سر چشمهٔ آفتاب دیدن نتوان “ابوسعید ابوالخیر…

Continue Reading...

دور از تو فضای دهر بر من

دور از تو فضای دهر بر من تنگست دارم دلکی که زیر صد من سنگست عمریست که مدتش زمانرا عارست جانیست که بردنش اجلرا ننگست…

Continue Reading...

دل عادت و خوی جنگجوی تو

دل عادت و خوی جنگجوی تو گرفت جان گوهر همت سر کوی تو گرفت گفتم به خط تو جانب ما را گیر آن هم طرف…

Continue Reading...

دردیکه ز من جان بستاند

دردیکه ز من جان بستاند اینست عشقی که کسش چاره نداند اینست چشمی که همیشه خون فشاند اینست آنشب که به روزم نرساند اینست “ابوسعید…

Continue Reading...

در کوی تو من سوخته دامن

در کوی تو من سوخته دامن بودم وز آتش غم سوخته خرمن بودم آری جانا دوش به بامت بودم گفتی دزدست دزد نبد من بودم…

Continue Reading...