رباعیات ابوسعید ابوالخیر
بی پا و سران دشت خون
بی پا و سران دشت خون آشامی مردند ز حسرت و غم ناکامی محنت زدگان وادی شوق ترا هجران کشد و اجل کشد بدنامی “ابوسعید…
ببرید ز من نگار هم
ببرید ز من نگار هم خانگیم بدرید به تن لباس فرزانگیم مجنون به نصیحت دلم آمدهاست بنگر به کجا رسیده دیوانگیم “ابوسعید ابوالخیر رح”
آیینه صفت بدست او نیکویی
آیینه صفت بدست او نیکویی زین سوی نمودهای ولی زان سویی او دیده ترا که عین هستی تو اوست زانش تو ندیدهای که عکس اویی…
ای کرده غمت غارت هوش دل
ای کرده غمت غارت هوش دل ما درد تو شده خانه فروش دل ما رمزی که مقدسان ازو محرومند عشق تو مر او گفت به…
ای شمع چو ابر گریه و
ای شمع چو ابر گریه و زاری کن وی آه جگر سوز سپهداری کن چون بهرهٔ وصل او نداری ای دل دندان بجگر نه و…
ای دوست ای دوست ای دوست
ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست جور تو از آنکشم که روی تو نکوست مردم گویند بهشت خواهی یا دوست ای بیخبران بهشت…
ای در دل من اصل تمنا همه
ای در دل من اصل تمنا همه تو وی در سر من مایهٔ سودا همه تو هر چند به روزگار در مینگرم امروز همه تویی…
ای پیر و جوان دهر شاد از
ای پیر و جوان دهر شاد از غم تو فارغ دل هیچ کس مباد از غم تو مسکین من بیچاره درین عالم خاک سرگردانم چو…
ای آنکه بر آرنده حاجات
ای آنکه بر آرنده حاجات تویی هم کافل و کافی مهمات تویی سر دل خویش را چه گویم با تو چون عالم سر و الخفیات…
آنروز که آتش محبت افروخت
آنروز که آتش محبت افروخت عاشق روش سوز ز معشوق آموخت از جانب دوست سرزد این سوز و گداز تا در نگرفت شمع پروانه نسوخت…





