رباعیات ابوسعید ابوالخیر
گفتی که شب آیم ارچه
گفتی که شب آیم ارچه بیگاه شود شاید که زبان خلق کوتاه شود بر خفته کجا نهان توانی کردن کز بوی خوش تو مرده آگاه…
گر کار تو نیکست به تدبیر
گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی چون…
گر دست تضرع به دعا
گر دست تضرع به دعا بردارم بیخ و بن کوهها ز جا بردارم لیکن ز تفضلات معبود احد فاصبر صبرا جمیل را بردارم “ابوسعید ابوالخیر…
کی باشد و کی لباس هستی
کی باشد و کی لباس هستی شده شق تابان گشته جمال وجه مطلق دل در سطوات نور او مستهلک جان در غلبات شوق او مستغرق…
غمناکم و از کوی تو با غم
غمناکم و از کوی تو با غم نروم جز شاد و امیدوار و خرم نروم از درگه همچو تو کریمی هرگز نومید کسی نرفت و…
عشق آن صفتی نیست که
عشق آن صفتی نیست که بتوان گفتن وین در به سر الماس نشاید سفتن سوداست که میپزیم والله که عشق بکر آمد و بکر هم…
طالع سر عافیت فروشی دارد
طالع سر عافیت فروشی دارد همت هوس پلاس پوشی دارد جایی که به یک سؤال بخشند دو کون استغنایم سر خموشی دارد “ابوسعید ابوالخیر رح”
سیمابی شد هوا و زنگاری
سیمابی شد هوا و زنگاری دشت ای دوست بیا و بگذر از هرچه گذشت گر میل وفا داری اینک دل و جان ور رای جفا…
زلفش بکشی شب دراز آید
زلفش بکشی شب دراز آید ازو ور بگذاری چنگل باز آید ازو ور پیچ و خمش ز یک دگر باز کنی عالم عالم مشک فراز…
روزی ز پی گلاب میگردیدم
روزی ز پی گلاب میگردیدم پژمرده عذار گل در آتش دیدم گفتم که چه کردهای که میسوزندت گفتا که درین باغ دمی خندیدم “ابوسعید ابوالخیر…





