رباعیات ابوسعید ابوالخیر
شب آمد و باز رفتم اندر
شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست هم بر سر گریهای که چشمم را خوست از خون دلم هر مژهای پنداری سیخیست که پارهٔ…
سر تا سر دشت خاوران سنگی
سر تا سر دشت خاوران سنگی نیست کز خون دل و دیده برو رنگی نیست در هیچ زمین و هیچ فرسنگی نیست کز دست غمت…
رویت دریای حسن و لعلت
رویت دریای حسن و لعلت مرجان زلفت عنبر صدف دهان در دندان ابرو کشتی و چین پیشانی موج گرداب بلا غبغب و چشمت طوفان “ابوسعید…
دیریست که تیر فقر را
دیریست که تیر فقر را آماجم بر طارم افلاک فلاکت تاجم یک شمه ز مفلسی خود برگویم چندانکه خدا غنیست من محتاجم “ابوسعید ابوالخیر رح”
دنیا راهی بهشت منزلگاهی
دنیا راهی بهشت منزلگاهی این هر دو به نزد اهل معنی کاهی گر عاشق صادقی زهر دو بگذر تا دوست ترا به خود نماید راهی…
دل جای تو شد و گر نه پر
دل جای تو شد و گر نه پر خون کنمش در دیده تویی و گر نه نه جیحون کنمش امید وصال تست جان را ورنه…
در وصل زاندیشهٔ دوری
در وصل زاندیشهٔ دوری فریاد در هجر زدرد ناصبوری فریاد افسوس ز محرومی دوری افسوس فریاد زدرد ناصبوری فریاد “ابوسعید ابوالخیر رح”
در عشق تو گاه بت پرستم
در عشق تو گاه بت پرستم گویند گه رند و خراباتی و مستم گویند اینها همه از بهر شکستم گویند من شاد به اینکه هر…
در درویشی هیچ کم و بیش
در درویشی هیچ کم و بیش مدان یک موی تو در تصرف خویش مدان و آنرا که بود روی به دنیا و به دین در…
دانی که چها چها چها
دانی که چها چها چها میخواهم وصل تو من بی سر و پا میخواهم فریاد و فغان و نالهام دانی چیست یعنی که ترا ترا…





