رباعیات عنصری بلخی
گفتم چشمم ز بس کزو خون آید
گفتم چشمم ز بس کزو خون آید از لاله برنگ و سرخی افزون آید گفت آنهمه خون نبد که بیرون آمد ؟ کز رنگ رخم…
راز تو ز بیم خصم پنهان دارم
راز تو ز بیم خصم پنهان دارم ور نه غم و محنت تو چندان دارم گویی که ز دل دوست نداریم همه آری ز دلت…
بشکفته گلیست بر رخ فرخ دوست
بشکفته گلیست بر رخ فرخ دوست نی نی گل نیست آن رخ فرخ اوست همچون گل سرخ پوست آن برگ نکوست هرگز دیدی که سرخ…
ای رخ نه رخی ، که لالۀ سیرابی
ای رخ نه رخی ، که لالۀ سیرابی ای لب نه لبی ، بنوش در عنابی ای غمزه بجادوئی مگر قصابی تو غمزه نه ای…
ابروت به زه کرده کمان آمد راست
ابروت به زه کرده کمان آمد راست مژگانت چو تیر بر کمان آمد راست ما را ز تو دلبری گمان آمد راست ای دوست ترا…
فریاد کنم زان سر زلف تو بسی
فریاد کنم زان سر زلف تو بسی کو کرد جهان بر دل من چون قفسی
خوبی ز رخ تو بر گرفته است پری
خوبی ز رخ تو بر گرفته است پری رفتن ز تو آموخت مگر کبک دری جان شده را بمردگان باز بری گوئی که دم پیمبر…
بر لاله ز مشگ زلف را گاه زدی
بر لاله ز مشگ زلف را گاه زدی وز شب دو هزار حلقه بر ماه زدی بر غالیه ای ماه رهی راه زدی وین راه…
ای دل ز وصال تو نشانی دارم
ای دل ز وصال تو نشانی دارم وی جان ز فراق تو امانی دارم بیچاره تنم همه جهان داشت بتو و اکنون بهز ار حیله…
گر زلف ترا رخ تو منزل نشدی
گر زلف ترا رخ تو منزل نشدی تاریکی شب ز خلق زایل نشدی گر بر حکما وصف تو مشکل نشدی فرزانه ز دیدار تو بیدل…





