رباعیات عنصری بلخی
خورشید خراسان و خدیو زابل
خورشید خراسان و خدیو زابل از نخشب و کش بهار گردد کابل غل بر یبغو نهاد و پل بر جیحون جیحون به پل دارد و…
بر شست دو زلف حلقه بست آوردی
بر شست دو زلف حلقه بست آوردی تا چون ماهی دلم بشست آوردی اینوقت می از کجا بدست آوردی بی باده همش ز غمزه مست…
ای تیره شده آب بجوی تو ز تو
ای تیره شده آب بجوی تو ز تو وز خوی تو بر نخورد روی تو ز تو عشاق زمانه را فراغت داده است روی تو…
وز دست همی در گذرد کارم ازو
وز دست همی در گذرد کارم ازو آن دل که بدست بت گرفتارم ازو بیزار شدست از من و من زارم ازو دل نه ،…
شنگرف چکانیده ترا بر شکرست
شنگرف چکانیده ترا بر شکرست مشکین زلفت شکسته گرد قمرست حورات مگر مادر و غلمان پدرست کاین صورت تو ز آدمی خوبترست
حورات نخوانم که تو را عار بود
حورات نخوانم که تو را عار بود حورا برِ تو نگار دیوار بود آن را که چنین لطیف دیدار بود حقا که بر او عشق…
بر زلف مگر تهمت ناحق داری
بر زلف مگر تهمت ناحق داری زیرا که بر آتشش معلق داری گر ماه بغالیه مطوق داری چون رنگ لبان می مروق داری
ای دل چو بغمهای جهان درمانم
ای دل چو بغمهای جهان درمانم از دیده سرشکهای رنگین رانم خود را چه دهم عشوه یقین میدانم کاندر سر دل بآخر جانم
معشوقۀ خانگی بکاری ناید
معشوقۀ خانگی بکاری ناید کو دل ببرد رخ بکسی ننماید معشوقه خراباتی و مطرب باید تا نیم شبان آید و کوبان آید
کی عیب سر زلف بت از کاستن است
کی عیب سر زلف بت از کاستن است چه جای بغم نشستن و خاستن است روز طرب و نشاط و می خواستن است کاراستن سرو…





