غزلیات طبیب اصفهانی
چون خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی را
چون خواهم با سگانش گرم سازم آشنائی را رقیب از رشگ آرد در میان حرف جدائی را ز گلشن می رود آن شوخ بی پروا…
جا در صف عشاق مده اهل هوس را
جا در صف عشاق مده اهل هوس را حیفست که از هم نشناسی گل و خس را تا بر دلت از ناله غباری ننشیند از…
بساقی گفت در میخانه مستی
بساقی گفت در میخانه مستی بدستی ساغر و مینا بدستی که عهد دوستی با ما نگارا چرا بستی و بی موجب شکستی بپرس از ما…
از نفس گرم من عالمی افروخته
از نفس گرم من عالمی افروخته می نگرم هر کرا ز آتش من سوخته داغ غم تو بدل موسم پیری رسید صبح دمید و هنوز…
هر چند بر آن عارض گلگون نگرد کس
هر چند بر آن عارض گلگون نگرد کس دل میکشدش باز که افزون نکرد کس کو طاقت نظاره بزمی که بود یار همصبحت اغیار وزبیرون…
مرا کام دل گر زیاری برآید
مرا کام دل گر زیاری برآید خوشم، گر پس روزگاری برآید زهم گر بر آید دو عالم چه پروا مبادا که یاری ز یاری برآید…
گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینم
گذارد کی مرا سودای عشق از جوش بنشینم که با دل در سخن باشم اگر خاموش بنشینم زبان انداخت از پا شمع محفل را همان…
شب شد که شکوه ها ز دل تنگ برکنیم
شب شد که شکوه ها ز دل تنگ برکنیم نالیم آنقدر که جهان را خبر کنیم نشنیده ایم بوی وفا چون درین چمن با چشم…
روزی که دور از برم آن خوشخرام شد
روزی که دور از برم آن خوشخرام شد من بودم و تحملی اما تمام شد اینست اگر فراغت آزادگان باغ آسوده طایری که گرفتار دام…
دربان نکند جرأت و خاصان ملک هست
دربان نکند جرأت و خاصان ملک هست گوید که بسلطان که مرا کار شد از دست؟ مگسل ز من ای مهر گسل رشته الفت کز…





