غزلیات طبیب اصفهانی
می رود از خویش دل چون دیده حیران می شود
می رود از خویش دل چون دیده حیران می شود ای خوش آن عاشق که محو روی جانان می شود دور از انصافست کز بهر…
ما را که با تو غیر وفا در میانه نیست
ما را که با تو غیر وفا در میانه نیست بی جرم می کشی تو و هیچت بهانه نیست از دل کدام شب که مرا…
قسمتم کاش بآنکوی کشد دیگر بار
قسمتم کاش بآنکوی کشد دیگر بار که از آن مرحله من دل نگران بستم بار بتو محتاج چنانم که فقیری بدرم بتو مشتاق چنانم که…
زصید من چه شود گر عنان بگردانی
زصید من چه شود گر عنان بگردانی عنان ز صید من ناتوانی بگردانی زگلبنی که برو بلبل آشیان بستی گلش چو ریخت مباد آشیان بگردانی…
دل می برد دل ای هوشمندان
دل می برد دل ای هوشمندان آن عقد دندان آن لعل خندان این با که گویم کآخر گرفتند تسبیحم از کف زناربندان رحمی که بلبل…
دارد بسحر دعا اثرها
دارد بسحر دعا اثرها دست من و دامن سحرها هر شب بامید وعده تو چشمم شده فرش رهگذرها از باخبران نشد سراغی جستیم خبر زبی…
چه خوشست از تو گاهی مژه نیم باز کردن
چه خوشست از تو گاهی مژه نیم باز کردن بتلافی تغافل نگهی بناز کردن نتوان چو فاش از تو سر شکوه باز کردن من و…
بمن از ناز نگاهش نگرید
بمن از ناز نگاهش نگرید نگه گاه بگاهش نگرید رخ او چون گل وخطش چو گیاه گل این باغ و گیاهش نگرید لشگر انگیخته عشقم…
اگر از حال ما پرسی بپرس از طره جانان
اگر از حال ما پرسی بپرس از طره جانان پریشانان نکو دانند احوال پریشانان ملک آسوده در خلوتسرا و دادخواهان را دریغا خون کند در…
از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است
از حال ما چه پرسی ای بیوفا که چون است دارم دل خرابی از غصه تو خونست از شغل می پرستی بازم مدار ناصح چون…





