غزلیات طبیب اصفهانی
نه همین ز آتش عشقت دل ما می سوزد
نه همین ز آتش عشقت دل ما می سوزد هر کراهست دلی، سوخته یا می سوزد خاک این بادیه بین کز قدم گرم روان بسکه…
ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچ
ما وشکن دامی و فریاد و دگر هیچ فریاد زبی رحمی صیاد و دگر هیچ صیاد جفا پیشه اسیران قفس را ایکاش دهد رخصت فریاد…
کاروان عشق را بانگ درای دیگرست
کاروان عشق را بانگ درای دیگرست گوش ما بر ناله دردآشنای دیگرست بر دل تنگم در فیضی است هر زخم ستم بر تنم هر داغ…
سوی تو عجب نیست اگر میکشدم دل
سوی تو عجب نیست اگر میکشدم دل من مفلس و تو گنجی و من غرقه تو ساحل در محفل خاصت اگرم بار نبخشی کافیست مرا…
رفتم و برگشتنم دیگر بکوی یار نیست
رفتم و برگشتنم دیگر بکوی یار نیست رفتنم از کوی او این بار چون هر بار نیست گر روم کمتر بکویش به که در کویش…
دارم به چمن چه کار، بی تو
دارم به چمن چه کار، بی تو نشناسم گل زخار، بی تو فریاد که خوش فرو گرفته ما را غم روزگار بی تو یعقوب صفت…
چو بگذری به تل عاشقان دکانی هست
چو بگذری به تل عاشقان دکانی هست در آن دکان چو نکو بنگری جوانی هست یکی جوان که زآوازه نکوئی او نهی چو گوش بهر…
تا بدلجوئی من لعل تو خندان نشود
تا بدلجوئی من لعل تو خندان نشود خاطرم جمع از آن زلف پریشان نشود افتد از آب چو گوهر ز صفا می افتد جای رحمست…
بر من نیندازد نظر بی اعتباری را ببین
بر من نیندازد نظر بی اعتباری را ببین باشم براهش خوارتر از خار، خواری را ببین آسوده در خلوت شهم کی می دهد دربان رهم…
از سر کوی تو دردا که من دلنگران
از سر کوی تو دردا که من دلنگران بایدم رخت سفر بست بکام دگران بس فرو مانده ام ای خضر خدا را مددی کاروان رفته…





