غزلیات طبیب اصفهانی
تو که ای امیر داری ز سراغ من فراغی
تو که ای امیر داری ز سراغ من فراغی چه شود اگر بگیری ز غلام خود سراغی چو تو گلشنی و باغی بکنار من چو…
بسکه دیدم سست عهدی از تو دل برداشتم
بسکه دیدم سست عهدی از تو دل برداشتم از تو ای پیمان شکن امید دیگر داشتم داشتم امید وصل اکنون بهجران خوشدلم عاقبت بر دل…
از هجر بت یگانه ما
از هجر بت یگانه ما خون می چکد از ترانه ما بر خاست ز آسیای افلاک افغان زشکست دانه ما افتاده زمین خراب و بیخود…
آرد شبیخون چون هجرت ای ماه
آرد شبیخون چون هجرت ای ماه گیرد بلندی شبهای کوتاه مجنون محزون گریان بوادی لیلای سرخوش خندان بخرگاه از میوه تو ای نخل سرکش ما…
هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد
هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد منت احسان کی از چرخ ستمگر می کشد زآستان بی نیازی تا کف خاکی بجاست…
من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمیآید
من آن صیدم که از ضعفم نفس بیرون نمیآید بجز آهی که آنهم از قفس بیرون نمی آید نمی دانم که آسودست در محمل؟ همی…
گریه نتوانست غم را از دل بیتاب برد
گریه نتوانست غم را از دل بیتاب برد کی تواند کوه را از جای خود سیلاب برد از غمت ای گوهر نایاب در بحر وجود…
صید دلم که باشد ازو خون روان هنوز
صید دلم که باشد ازو خون روان هنوز خوش آنکه هست سر غمت را نشان هنوز بر دل بسی نهفته ام اما نیامدست حرف شکایت…
زبیدادت ننالد چون دل من؟
زبیدادت ننالد چون دل من؟ که هر دم می کنی در خون دل من ندانستی دلم را قدر و بسیار بجوئی و نیابی چون دل…
دل سوخت از شتاب و بدلبر نمی رسد
دل سوخت از شتاب و بدلبر نمی رسد این تشنه لب دریغ بکوثر نمیرسد اشگم بدیده کی رسد از گرمی جگر از شیشه این شراب…





