صافی چو ترا دید روان می‌نالد

صافی چو ترا دید روان می‌نالد برسینه ز غم سنگ زنان می‌نالد گفتی تو که نالیدن صافی از چیست؟ جانش به لب آمدست از آن…

Continue Reading...

زر در قدمت ریزم و حیفم ناید

زر در قدمت ریزم و حیفم ناید تر در قدمت ریزم و حیفم ناید گر دل طلبی، خون کنم و از ره چشم سر در…

Continue Reading...

دل کیست؟ که او طلب کند یاری تو

دل کیست؟ که او طلب کند یاری تو یا تن ندهد به محنت و خواری تو؟ پرسیده‌ای احوال دلم دوش وزان جان می‌آید به عذر…

Continue Reading...

خالی که رخ تو آشکارش پرورد

خالی که رخ تو آشکارش پرورد لعل تو به نوش خوش گوارش پرورد در خون لبت رفت و در آنست هنوز با آنکه لب تو…

Continue Reading...

جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟

جانا، سر زلف تو پراگنده چراست؟ وان حقهٔ لعل خالی از خنده چراست؟ روی تو بکندند، نگوید پدرت در خانه، که روی پسرم کنده چراست؟

Continue Reading...

بر گوشهٔ چشم تو، که شوخ و شنگست

بر گوشهٔ چشم تو، که شوخ و شنگست آن خال تو دانی به کدامین رنگست؟ موریست که بر کنار بادام نشست پیداست که در لب…

Continue Reading...

ای کرده به خون دشمنان خارالعل

ای کرده به خون دشمنان خارالعل در گوش سپر کرده فرمان تو نعل بر کوه و کمر برده به هنگام شکار تیر تو توان از…

Continue Reading...

ای بوده مرا ز جسم و جان هیچ به دست

ای بوده مرا ز جسم و جان هیچ به دست نابوده زبود این و آن هیچ به دست از من طلب هیچ نمیباید کرد زیرا…

Continue Reading...

از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست

از لعل تو کام دل و جان نتوان خواست فاشش نتوان گفت و نهان نتوان خواست پرسش کردی به یک زبانم شب دوش و آن…

Continue Reading...

یارب! نه دلم بستهٔ غمهای تو بود؟

یارب! نه دلم بستهٔ غمهای تو بود؟ چشمم شب و روز غرق نمهای توبود؟ بر جرم و خطای من چه میگیری خشم؟ چون جمله به…

Continue Reading...