رباعیات رکنالدین اوحدی مراغهای
ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست
ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست وانگه بدو زلف خود سپاری نیکست زلفت که به فتنه سر بر آورد چنان او را…
گر آدمیی دور شو از دمدمها
گر آدمیی دور شو از دمدمها ور گرگ نهای مگر و گرد رمها تا کی ز برای جستن آب رخی؟ از گردن خود فرو نه…
صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد!
صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد! بر روی تو از هیچ غمی گرد مباد! دردیست بزرگ مرگ فرزند عزیز بر جان عزیزت دگر…
روی تو ز حسن لافها زد به جهان
روی تو ز حسن لافها زد به جهان لعل تو ز لطف طعنها زد در جان زلف تو چو افتادگیی عادت کرد بنگر که چگونه…
دستارچه را دست تو در میباید
دستارچه را دست تو در میباید از چشم من و لب تو تر میباید نتوان که چو دستارچه دستت بوسم زیراکه به دستارچه زر میباید
خالی داری بر لب چون قند، از مشک
خالی داری بر لب چون قند، از مشک خطی داری بر رخ دلبند، از مشک بر ساعد خود نگار بستی یا خود بر ماهی سیمین…
تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم
تا کی ز میان؟ کناره سویی گیریم برخیز که راه جست و جویی گیریم در سایهٔ زهد سرد بودن تا چند؟ وقتست که آفتاب رویی…
باد سحری چو غنچه را لب بشکافت
باد سحری چو غنچه را لب بشکافت نور رخ گل روی چو خورشید بتافت از سایهٔ خرپشتهٔ میمون فلک در پشته نگه کن که چه…
ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین
ای شیخ، گران جان چو تنندی منشین زین آب روان بگیر پندی، منشین چون مست شدی از می صافی به قرق بر جان حریفان چو…
آن مه، که ز شعر زلف ذیلی دارد
آن مه، که ز شعر زلف ذیلی دارد همچون دل من شیفته خیلی دارد گوید که به کشتن تو دارم میلی المنة لله که میلی…





