رباعیات رکنالدین اوحدی مراغهای
بر برگ گل آن سه خال کانداختهای
بر برگ گل آن سه خال کانداختهای هندو بچگانند و تو نشناختهای دیدی که به بوی مردمی آمدهاند بر گوشهٔ چشم جایشان ساختهای
ای طلعت نور گسترت به در بهشت
ای طلعت نور گسترت به در بهشت بشکسته سرای حرمت قدر بهشت امروز برین حوض طرب کن، که تراست فردا لب حوض کوثر و صدر…
ای آنکه ترا قوت هر بیشی هست
ای آنکه ترا قوت هر بیشی هست بنگر به دلم، که اندکش ریشی هست درویشم و دست حاجتی داشته پیش گر زانکه ترا فراغ درویشی…
از دست تو راضیم به آزردن خود
از دست تو راضیم به آزردن خود در عشق تو قانعم به خون خوردن خود گویی که ببینم آن دو دست به نگار مانند دو…
یارب، تو بدین قوت سهلی که مراست
یارب، تو بدین قوت سهلی که مراست وین کوتهی مدت مهلی که مراست حسن عمل از من چه توقع داری؟ با عیب قدیم و ظلم…
ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست
ما را تو چنین ز دل بر آری نیکست وانگه بدو زلف خود سپاری نیکست زلفت که به فتنه سر بر آورد چنان او را…
گر آدمیی دور شو از دمدمها
گر آدمیی دور شو از دمدمها ور گرگ نهای مگر و گرد رمها تا کی ز برای جستن آب رخی؟ از گردن خود فرو نه…
صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد!
صد را، رخت از هیچ الم زرد مباد! بر روی تو از هیچ غمی گرد مباد! دردیست بزرگ مرگ فرزند عزیز بر جان عزیزت دگر…
روی تو ز حسن لافها زد به جهان
روی تو ز حسن لافها زد به جهان لعل تو ز لطف طعنها زد در جان زلف تو چو افتادگیی عادت کرد بنگر که چگونه…
دستارچه را دست تو در میباید
دستارچه را دست تو در میباید از چشم من و لب تو تر میباید نتوان که چو دستارچه دستت بوسم زیراکه به دستارچه زر میباید





