رباعیات رکنالدین اوحدی مراغهای
آن خود که بود که در تو واله نشود؟
آن خود که بود که در تو واله نشود؟ از رنج که پرسی تو؟ که او به نشود؟ عاشق شدی، از شهر برونم کردی ترسیدی…
هر دم لحد تنگ بگرید بر من
هر دم لحد تنگ بگرید بر من وین خاک به صد رنگ بگرید بر من بر سنگ نویسید به زاری حالم تا بشنود و سنگ…
گل گفت مهل، که باد بویم ببرد
گل گفت مهل، که باد بویم ببرد چون خاک به هر برزن و کویم ببرد با وصل من آن آب چو آتش مینوش زان پیش…
کم کن ز غمش فغان و مستی، ای دل
کم کن ز غمش فغان و مستی، ای دل وین بار بیفگن که شکستی، ای دل آخر نه خدای تست؟ چندین او را نادیده چرا…
شد در پی اوباش چو ننگیش نبود
شد در پی اوباش چو ننگیش نبود در خوی و سرشت ساز و سنگیش نبود ایشان چو شدند سیر و ترکش کردند آمد بر من…
دیگر ز شراب شوق مستی، ای دل
دیگر ز شراب شوق مستی، ای دل و آن توبه که داشتی شکستی، ای دل از بادهٔ نیستی خراب افتادی تا باد چنین باد که…
در صورت آدم ار فرشتست تویی
در صورت آدم ار فرشتست تویی ور آدمی از روح سرشتست تویی گر مینبشتست درین دور کسی آن وحی خط و آنکه نبشتست تویی
چون دوستی روی تو ورزم به نیاز
چون دوستی روی تو ورزم به نیاز مگذار به دست دشمن دونم باز گر سوختنیست جان من هم تو بسوز ور ساختنیست کار من هم…
پیش تو نشست و خاست نتوان کردن
پیش تو نشست و خاست نتوان کردن وز لعل تو باز خواست نتوان کردن چشمت که درو میل نگنجد، بر اوست خالی که به میل…
ای میل دل من به جهان سوی لبت
ای میل دل من به جهان سوی لبت تنگ آمده دل ز تنگی خوی لبت چون خال تو آخر دل ما چند خورد؟ خون دل…





