تا عشق مرا فاش نمی دانستی
تا عشق مرا فاش نمی دانستی با من ره پرخاش نمی دانستی در عاشقی خویش مرا شهره شهر دانستی و ای کاش نمی دانستی
تا از تو زجور فلک افتادم دور
تا از تو زجور فلک افتادم دور یکدم دل خویش را ندیدم مسرور مشتاق توام چون به گلستان بلبل محتاج توام چون به صبوحی مخمور
چندان غم هجران تو در دل دارم
چندان غم هجران تو در دل دارم روزی که فلک از تو بریده است مرا می دانم آنکه آفریده است مرا کس با لب پرخنده…
در بزم تو هر کس که می ناب خورد
در بزم تو هر کس که می ناب خورد دور از تو به جای باده خوناب خورد یارب نرسد زسنگش آسیب شکست جامی که ازو…
در محفل غیر باده چون نوش کنی
در محفل غیر باده چون نوش کنی درباره من حرف کسان گوش کنی چون عهد وفای خویش ترسم که مرا یک باره ز خاطرت فراموش…
دنبال من آن به که تکاپو نکنید
دنبال من آن به که تکاپو نکنید وآنجا که منم نگه به آن سو نکنید ای همنفسان به جان خود رحم کنید آن گل که…
رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی
رفت آن که به صبر خود گمان داشتمی اندوه تو را میان جان داشتمی دردا که کنون ز پرده بیرون افتاد آن راز که سالها…
دردا که بت ستیزه کاری دارم
دردا که بت ستیزه کاری دارم وز غمزه او جان فگاری دارم مردم گویند روزگارت چونست می پندارند روزگاری دارم
رسم و ره آن یار ستمکار نگر
رسم و ره آن یار ستمکار نگر ناکامی یار و کام اغیار نگر با ما در کینه میزند دلبر بین با یار ستیزه می کند…
رفتی تو رفت زندگانی افسوس
رفتی تو رفت زندگانی افسوس آمد پیری و شد جوانی افسوس باز آ که گذشت عمر و نزدیک رسید آن روز که گوئی از فلانی…





