دست ندارم از تو من گر چه ز پایم افکنی
دست ندارم از تو من گر چه ز پایم افکنی تیزترم به دوستی گر همه تیغ میزنی نیست ز هم مفارقت سایه و آفتاب را…
دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست
دل از آن غمزه بسی شاکر و بس خشنودست کرد که به خون ریختن بنده کرم فرمودست کشته عشق رخ اوست گل رنگین نیز دامنش…
دل بردی و دین رواست اینها
دل بردی و دین رواست اینها ای جان جهان چهاست اینها بندم ز غمت جدا شد از بند از جور و ستم جداست اینها گفتی…
دل است جایش و با دیده فتاده به خون
دل است جایش و با دیده فتاده به خون بدین خوشیم که باری از این دو نیست برون عجب مدار که پروانه شب نیارامید که…
دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت
دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون…
دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت
دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت دیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت عقل در دور رخت چندان که هر جا کرد…
دل برفت از دست ما تنها نه دل دلدار هم
دل برفت از دست ما تنها نه دل دلدار هم سینه از داغ جدانی خسته و انگار هم آخر آمد روز وصل و روزگار عیش…
دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد
دل چراغیست که نور از رخ دلبر گیرد ور بمیرد ز غمش زندگی از سر گیرد صفت شمع به پروانه دلی باید گفت کین حدیثی…
دل چه کند سرو و تماشای باغ
دل چه کند سرو و تماشای باغ تا بتوانم از همه دارم فراغ مجلس ما با تو چه محتاج شمع چون تو نشستی بنشین گو…
دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند
دل چو در زلف تو پیچید روانش بستند خواب در چشم پر آب نگرانش بستند هر کجا بود در آفاق دل شیدانی کارسن زلف تو…





