چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن
چو زلف یار ز خود لازم است ببریدن گر اختیار کنی خاک پاش بوسیدن دلا چو در حرم عشق میروی خود را چو شمع جمع…
چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز
چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز که خاشاک نکند به آتش ستیز اگر دیده خواهد که یابد دلم بگو خاک پایش به مژگان…
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی
چو گل به لطف نو زد ان نازک اندامی درید پیرهن نیکوئی به بد نامی دلم بشام سر زلف نست و میترسم که باز بشکنی…
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم
چون روز روشن است که ما رند و عاشقیم فکر نو می کنیم در آن دم که خامشیم چون صبح در پرستش روی تو صادقیم…
حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی
حدیث خوشی هیچ با ما نگوئی سخن جز به شمشیر قطعا نگونی بحل کردمت خون خود گر بنازی کشی زودم امروز و فردا نگونی هرآن…
حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب
حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب سخت بیدردی بود نالیدن از درد حبیب بوسه بر پای سگ کوی تو خواهم زد شبی تا…
حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمیگنجد
حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمیگنجد از آن عارض به جز خملی در این دفتر نمیگنجد نگویند آن دهان و لب ز وصفت…
حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیست
حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیست و شیوه عاشق کشان غیر از جفا گر نیست نیست در سر او اینکه ریزد…
حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان من
حدیث یار شیرین لب نگنجد در دهان من که باشم من که نام او برآبد بر زبان من رنیم روزی از چشمت بکشتن داد پیغامی…
حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم
حقوق ناز و عتاب حبیب من دانم تو حق شناس نئی ای رقیب من دانم نهاده بر سر خوان عشق او کباب جگر به نیت…





