رباعیات کمال خجندی
هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم
هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم چون دال بدست خویش الا بقلم تا ابروی تو نون و دهانت میم است چشمم ز خیال هر دو…
کی باشد ازین تنگ برون آمدنم
کی باشد ازین تنگ برون آمدنم نامست ازین ننگ برون آمدنم گویی مگر از سنگ برون می آید پروانه از سنگ برون آمدنم
با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است
با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است با موی میان تو کمر بر هیچ است گر بر دهنت کنم نظر هیچ مرنج زیرا که…
گفتم مستی گفت که آری بخدا
گفتم مستی گفت که آری بخدا گفتم مگذار گفت که بگذار مرا گفتم بازا گفت که از من بازا گفتم رفتم گفت دگر باز میا
کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیست
کس خوبتر از تودر جهان ممکن نیست بس خوبتر از تو در جهان ممکن نیست گر خوبی ماه پیکران بد مهریست پس خوبتر از تو…
ای یار لطیف دلستان نازک
ای یار لطیف دلستان نازک قیماغ و عسل بیار و نان نازک قیماغ ز لطف عارض همچو شیر نان و عسل از لب و دهان…
گفتم که چه ریزد ز لبت گفت قند
گفتم که چه ریزد ز لبت گفت قند گفتم که چه خیزدت ز مو گفت کمند گفتم که بفرما سخنی گفت خموش گفتم بشکر خنده…
دی از سر اسب ای قمر خانه نشین
دی از سر اسب ای قمر خانه نشین گر آژنگ فتادی که کند عیب تو زین تو برگ گلی و اسب تو باد صباست از…
ای مالک روح از چه ترسی ز عدم
ای مالک روح از چه ترسی ز عدم قدرت ز فنای جسم کی گردد کم گر فانی فی الله شوی جاویدی جاوید شود قطره چو…
گفتم که چه شوم تیغ تو را گفت سپر
گفتم که چه شوم تیغ تو را گفت سپر گفتم که ز تیرت چه کنم گفت حذر گفتم که چو اشکم بود گفت که سیم…





