رباعیات کمال خجندی
گفتم جانا گفت بگو گر مردی
گفتم جانا گفت بگو گر مردی گفتم مردم گفت که نیکو کردی گفتم چشمم گفت بس این بی آبی گفتم نفسم گفت مکن دم سردی
بر گوش رسد همی نوا خوانی دل
بر گوش رسد همی نوا خوانی دل جان بی خبر است از غم پنهانی دل از سوز درون هیچ نگویم لیکن از چهره عیانست پریشانی…
گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان
گفتم بچه ماند مژه ات گفت سنان گفتم که چو قدم چه بود گفت کمان گفتم تو بیایی چه بری گفت که دل گفتم چو…
با قامتت ای لاله رخ سوسن بوی
با قامتت ای لاله رخ سوسن بوی از جای رود چو آب سرو لب جوی پیش رخ تو زسیلی باد صبا گل هم بطبانچه سرخ…
ما روی تو بینیم نبینیم به ماه
ما روی تو بینیم نبینیم به ماه تا روی تو بینم نبینم به ماه راهی که رساند بتو ما را شب هجر با روی تو…
گفتم چشمم گفت مگر بی بصری
گفتم چشمم گفت مگر بی بصری گفتم جانم گفت ز دستم نبری گفتم عقلم گفت که بر عقل مخند گفتم که تنم گفت که بر…
با پسته شیرین تو شکر هیچ است
با پسته شیرین تو شکر هیچ است با سنبل مشگین تو عنبر هیچ است گویند که هیچ است ز تنگی دهنت من هیچ ندیده ام…
هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم
هرگز نکشیدم آن سر زلف بخم چون دال بدست خویش الا بقلم تا ابروی تو نون و دهانت میم است چشمم ز خیال هر دو…
کی باشد ازین تنگ برون آمدنم
کی باشد ازین تنگ برون آمدنم نامست ازین ننگ برون آمدنم گویی مگر از سنگ برون می آید پروانه از سنگ برون آمدنم
با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است
با پسته تنگ تو شکر بر هیچ است با موی میان تو کمر بر هیچ است گر بر دهنت کنم نظر هیچ مرنج زیرا که…





