غزلیات کمال خجندی
عاشقانت بسحرها که دعا می گویند
عاشقانت بسحرها که دعا می گویند به دعا بوی نو از باد صبا می جویند من بسر می روم و دیده براه طلبت بی رهی…
طبیب شهر چه نقدی میدهد ما را
طبیب شهر چه نقدی میدهد ما را که کس نیافت به حکمت علاج سودا را ز خاک پات گرم شتر به تیغ بردارند نهم مرو…
شوخی از چشم تو عجب نبود
شوخی از چشم تو عجب نبود مردم مست را ادب نبود پیش رویت دو زلفت طرفه فناد از آنکه یک روز را در شب نبود…
سیری نبود از لب شیرین تو کس را
سیری نبود از لب شیرین تو کس را کس سیر ندید از شکر ناب مگس را نالان به سر کوی تو آییم که ذوقی است…
سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد
سرو اگر زآن قدر رفتار به بالاست زیاد سایه گه گه چه عجب کز تو زیادت افتاد سروی و سایه نوه سایه رحمت به زمین…
ساقی بیار باده که عید صیام شد
ساقی بیار باده که عید صیام شد آن به که بود مانع رندی تمام شد در ده قدح ز اول روزم که بعد ازین حاجت…
زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤال
زاهد شهرم ز رندی می کند هر دم سؤال ساقیا میده که در سر ندارد جز خیال نالهٔ دلسوز و آو خستگان بی درد نیست…
ز ابرویت به محراب نیازم
ز ابرویت به محراب نیازم سر زلفت برد عقل نمازم نظر کج بأختی گفتی به آن زلف دو رخ دارد چگونه کج نبازم سر زلفت…
رفتم از دست من بی سر و پا را دریاب
رفتم از دست من بی سر و پا را دریاب پادشاهی ز سر لطف گدا را دریاب بی گل وصل دل آزرده شد از خار…
را که هست ز ساعد در آستین پرسیم
را که هست ز ساعد در آستین پرسیم به پول کهنه نیرزند مفلسان قدیم در بنیم نشانم من غریب ز چشم ترحمی نکنی هیچ پر…





