غزلیات کمال خجندی
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن
نیست بازی با رخ او عشق پنهان باختن با چنان رخ غایبانه نیست آسان باختن جان بسی در باخت عاشق تا به آن رخ عشق…
نداند قدر حسنت کس به از تو
نداند قدر حسنت کس به از تو که خاک پای خود روبی به گیسو شراب حسن پتوشی ز لبها در آید زلف از آن پیشت…
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم
مهی نشست خیال رخت به خانه چشم تو ماهی از تو ستانیمه ماهیانه چشم چها فتاد شنیدی ز گریه چشم مرا در است این سخنان…
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری کار خود است ما را بار غمت کشیدن خوش وقت آنکه…
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم
من ازین خرقه آلوده که در بر دارم عار باشد اگر از خویش نباشد عارم گفتم آیم به سوی دبر و به بندم زنار باز…
مرد بی درد مرد این ره نیست
مرد بی درد مرد این ره نیست غافل از ذوق درد آگه نیست بی رخ زرد و اشک سرخ بر رو دعوی عاشقی موجه نیست…
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی
مرا در درد بی باری دریغا بار بایستی هزاران غم کزو دارم یکی غمخوار بایستی نمودی چهره مقصودی ز رخسار و خط خوبان ولی آئینه…
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است
ماه در حسن برخسار تو خویشاوند است آفرین بر پدری کش چو تونی فرزند است نشمرندم دگر اهل نظر از آدمیان گر بگویم به جمال…
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم
ما درین شهر به دام صنمی در بندیم که به دشنام ازو شاد و به غم خرسندیم در غم فرقت او ناله کنان با دل…
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد
ما بساط نیکنامی باز طی خواهیم کرد خرقه و سجاده رهن نقل و می خواهیم کرد زهد و تقوی سر بسر این نام و این…





