غزلیات کمال خجندی
بهار آمد خبر از می فرستید
بهار آمد خبر از می فرستید سلام گل به باد از پی فرستید درود عود یک یک گوش دارید بگوش می درود نی فرستید اگر…
به خواب آن لعل میگون دیده ام دوش
به خواب آن لعل میگون دیده ام دوش هنوز از ذوق آنم مست و مدهوش اگر آرد ز من آن بی وفا یاد من از…
بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود
بکوش تا به کف آری کلید گنج وجود که بی طلب نتوان یافت گوهر مقصود بر آستان محبت که سر نهاد شبی که لطف دوست…
بر سر راه طلب بافت گدانی گهری
بر سر راه طلب بافت گدانی گهری یعنی از اهل دلی بیسرو پائی نظری دی رسید از حرم وصل خطابیم بگوش حلقه ای گر بزنی…
باز عید آمد و لبها ز طرب خندان شد
باز عید آمد و لبها ز طرب خندان شد شادی عید پدیدار تو صد چندان شد ماه در عید نپوشد رخ و باشد پیدا پرده…
بار غروری به حسن خویش ندارد
بار غروری به حسن خویش ندارد شیوه و ناز و کرشمه پیش ندارد یا نکند التفات خاطر مجروح با خبری از درون ریش ندارد عاشق…
با روی تو چیست جنت و هور
با روی تو چیست جنت و هور هر چیز نکو نماید از دور ما را نظری که هست بر تست خود حور و فرشته نیست…
این چه خبر جستن و پرسیدن است
این چه خبر جستن و پرسیدن است این طلب کیست چه پرسیدن است بر سر آن کوی چه کردید گم بافت نشد این چه خروشیدن…
ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاست
ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاست روی زیبای تو آنینه الطاف خداست ماه را روشنی از روی تو میباید جست سرو را…
ای روان گرد درت اشک روان پیوسته
ای روان گرد درت اشک روان پیوسته به فلک بی تو مرا آه و فغان پیوسته در چمن چون ورق عارض و رخسار تو نیست…





