غزلیات کمال خجندی
ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاست
ای که از زلف توخون در جگر مشک ختاست روی زیبای تو آنینه الطاف خداست ماه را روشنی از روی تو میباید جست سرو را…
ای روان گرد درت اشک روان پیوسته
ای روان گرد درت اشک روان پیوسته به فلک بی تو مرا آه و فغان پیوسته در چمن چون ورق عارض و رخسار تو نیست…
ای خط تو سبزی خوان بلا
ای خط تو سبزی خوان بلا خال سیاه تو نشان بلا لعل لبت کان دل من کرد خون خوانمش از درد تو کان بلا زاهد…
ای ابتدای دردت هر درد را نهایت
ای ابتدای دردت هر درد را نهایت عشق ترا نه آخر شوق ترا نه غایت ذوق عذاب تا کی بیگانه را چشانی از رحمت تو…
آن نور دیده یک نظر از من دریغ داشت
آن نور دیده یک نظر از من دریغ داشت تیری ز غمزه بر جگر از من دریغ داشت میشد نکو به زخم دگر زخم سینه…
آن چه مروی است چه خوش رفتاری است
آن چه مروی است چه خوش رفتاری است آن چه طوطی چه شکر گفتاری است آن چه شوخی و چه شهر آشوبی آن چه باری…
اگر من از عشق آن دو رخ میرم
اگر من از عشق آن دو رخ میرم ای گل روضه دامنت گیرم کاشی سازند از گلم مرغی با کمان ابرونی زند تیرم دیدم آن…
از گریه مرا خانه چشم آب گرفته است
از گریه مرا خانه چشم آب گرفته است وز نه ما چشم ترا خواب گرفته است دارد گرمی زلف تو پیوسته بر ابرو گونی دلت…
از برگ گل که نسیم عبیر میآید
از برگ گل که نسیم عبیر میآید نسیم اوست از آن دلپذیر میآید حدیث کوثرم از یاد میرود به بهشت چو نقش روی و لبش…
وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداری
وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداری خیالش دولتست ای دل تو باری دولتی داری به مستان و نظر بازان نظرها دارد آن چشمان…





