غزلیات کمال خجندی
مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیش
مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیش که من از دست تو خواهم گرفت خودسر خویش چو دل حدیث تو گوید ز دیده خون…
ما رند و قلندر صفت و عاشق و مستیم
ما رند و قلندر صفت و عاشق و مستیم معذور توان داشت اگر توبه شکستیم با هیچ کسی کار نداریم درین ملک ما را بگذارید…
ما خانه دل جای تمنای تو کردیم
ما خانه دل جای تمنای تو کردیم در خانه چراغ از رخ زیبای تو کردیم شوریده سری جمله گرفتیم به گردن او آنگه چو سر…
لبت را هر که چون شگر مزیده است
لبت را هر که چون شگر مزیده است یقین میدان که عمرش پر مزید است نه بیند تلخی جان کندن آن کس که لعل جانفزایت…
گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوست
گل شکفت و باز نو شد عشق ما بر روی دوست شاخ گل یارب چه می ماند به رنگ و بوی دوست سنبل از تشویش…
گفت دلدارم که از هجران دلت خون میکنم
گفت دلدارم که از هجران دلت خون میکنم گفتم ار خون شد ورا از دیده بیرون میکنم نیست با بارم خلافی غیر از این مقدار…
گر کشندم به غمزه چشمانت
گر کشندم به غمزه چشمانت نیست ک دین عشق تاوانت بر دلم آمدست تیر تو حیف که جراحت کشید پیکانت به آب حیات تر نکنند…
گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بود
گر دل ز دسته زلف تو افغان کشیده بود عیش مکن به ناله که کژدم گزیده بود هر نیش غم که خورد دل خسته آن…
گر به مسجد نروم قبله من روی تو بس
گر به مسجد نروم قبله من روی تو بس بعد ازین گوشه محراب من ابروی تو بس عذر خواهان گناهان شبان روزی من غم روی…
که خبر برد به بار از من مبتلای غمگین
که خبر برد به بار از من مبتلای غمگین که لبش بریخت خونم به بهانه های رنگین شب هجر دلفروزان چو سحر ندارد امشب تو…





