غزلیات کمال خجندی
خوش نسیمی است بوی صحبت یار
خوش نسیمی است بوی صحبت یار خوش نعیمی است وصل بی اغیار وصل جانان خوشست همواره گر نبودی رقیب ناهموار ای گل از بهر خاطر…
خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامد
خبری ز هیچ قاصد زه دیار من نیامد چه سیاه نامه بیکی که ز یار من نیامد از ازل که رفت قسمت غم و شادی…
چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز
چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز که خاشاک نکند به آتش ستیز اگر دیده خواهد که یابد دلم بگو خاک پایش به مژگان…
چه رنجم از تو گر کشتی به نازم
چه رنجم از تو گر کشتی به نازم که نازت عمر نو بخشید بازم چو کارم جز بریدن نیست از خویش چرا باشد ز تیغت…
چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست قامتت شاهد عدل است که می گویم راست سرو بالات چرا سایه ز ما باز گرفت اری…
چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای
چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای بقامت این علم فتنه بر فراخته ای بمهر تو ز زدم صافتر من بیدل چو قلب نیست مرا از…
تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبر
تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبر که آریست به آب دیده در بر چو آن رخسار و بالا باغبان دید ز گل برید و…
ترا با من سر باری نماندست
ترا با من سر باری نماندست سر مهر و وفاداری نماندست مرا امروز با تو خاطری نیز که بی موجب بیازاری نماندست ندانم با که…
پیش از آندم که می و میکده در عالم بود
پیش از آندم که می و میکده در عالم بود جان من با لب خندان قدح همدم بود بوی خون کز دهنم میدمد امروزی نیست…
بی لب ساقی مرا می نرود در گلو
بی لب ساقی مرا می نرود در گلو نقل ومی آن شما باد کلوا و اشربو پیر مغان گویدم باده بخور هم ببر باده کجا…





