غزلیات کمال خجندی
مرا بر رخ از دیده خون آمد است
مرا بر رخ از دیده خون آمد است که اشک از چه بر من برون آمد است کجا ایستد از چکیدن سرشک که این شیشه…
ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام است
ما را نه غم ننگ و نه اندیشه نام است در مذهب ما مذهب ناموس حرام است گو خلق بدانید که پیوسته فلان را رخ…
ما بی به روی تو آهم ز ثریا بگذشت
ما بی به روی تو آهم ز ثریا بگذشت بسیاری دیده دریا شد و هر قطره ز دریا بگذشت گرچه در مجمع دل درد بود…
لیست آن بگو با شکر خورده ای
لیست آن بگو با شکر خورده ای ز خود خورده باشی اگر خورده ای چرا میدهد زآن دهان بوی جان چو دایم ز لبها جگر…
گل از پیراهنت بوئی شنیدست
گل از پیراهنت بوئی شنیدست گریبان از برای آن دریده ست چو دید اندر چمن دامن کشانت ز حسن و لطف خود دامن کشیده است…
گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد
گرمه به زمین باشد آن زهره جبین باشد دوری طلبد از ماه نیز چنین باشد نتوان طلب بوسی کرد از لب خندانش حلوا نتوان خوردن…
گر قصد خون ماست پس از دل ربودنت
گر قصد خون ماست پس از دل ربودنت میباید آن رخ از پس برقع نمودنت بیرون مشر ز دیده که با آن جمال و زیب…
گر خود هزار سنگ ملامت به سر خورم
گر خود هزار سنگ ملامت به سر خورم چندان که زندهام غم آن سیمبر خورم آبی که از سفال سگانش رود به حلق به زآن…
گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکند
گر به سنگ سنمم عشق تو دندان شکند دل ز لبهای تو دندان طمع بر نکند آنچنان ساده رخی داری و لغزان که برو گر…
کعبه کویش مراد است این دل آواره را
کعبه کویش مراد است این دل آواره را با مراد دل رسان یا رب من بیچاره را دل در آن کو رفت و شد آواره…





