غزلیات کمال خجندی
چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست
چشم غم دیده ما را نگرانی به شماست قامتت شاهد عدل است که می گویم راست سرو بالات چرا سایه ز ما باز گرفت اری…
چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای
چرا جنییت شاهی بظلم تاخته ای بقامت این علم فتنه بر فراخته ای بمهر تو ز زدم صافتر من بیدل چو قلب نیست مرا از…
تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبر
تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبر که آریست به آب دیده در بر چو آن رخسار و بالا باغبان دید ز گل برید و…
ترا با من سر باری نماندست
ترا با من سر باری نماندست سر مهر و وفاداری نماندست مرا امروز با تو خاطری نیز که بی موجب بیازاری نماندست ندانم با که…
پیش از آندم که می و میکده در عالم بود
پیش از آندم که می و میکده در عالم بود جان من با لب خندان قدح همدم بود بوی خون کز دهنم میدمد امروزی نیست…
بی لب ساقی مرا می نرود در گلو
بی لب ساقی مرا می نرود در گلو نقل ومی آن شما باد کلوا و اشربو پیر مغان گویدم باده بخور هم ببر باده کجا…
به مسجد هفته از تو کجا یک سجده لایق
به مسجد هفته از تو کجا یک سجده لایق که در آدینه ای زاهد به شش روز دگر فاسق له فی کل موجود علامات و…
به حسن خلق بستان دل ز عشاق
به حسن خلق بستان دل ز عشاق که وجه احسن آمد حسن اخلاق گل از روی تو گوئی نسخه گیرست که جمعش آمد از هر…
بس شد ز توبه ما را با پیر ما که گوید
بس شد ز توبه ما را با پیر ما که گوید یعنی به می فروشان این ماجرا که گوید پیر مغان دهد می با ما…
بر افشان زلف تا دل را شب محنت به روز آید
بر افشان زلف تا دل را شب محنت به روز آید برافکن پرده تا جان را سعادت روی بنماید به رویت نسبتی کردیم روی ماه…





