غزلیات کمال خجندی
از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفت
از پیش من آن شوخ چه تعجیل کنان رفت دل نعره بر آورد که جان رفت و روان رفت گر خامه براند گذری پهلو نامش…
یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانت
یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانت نیک گفتی نیک پیش آ، تا ببوسم آن دهانت زاهد پر خواره می شد دم به…
هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت
هزار شکر که آن چشم پر خمارم کشت وگرنه حسرت آن خواست زار زارم کشت پر واجب است به هر گشتن توأم شکری هزار شکر…
هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی
هر لحظه به غمزه دل ریشم چه خراشی چشم از نظرم پوشی و خون از مزه پاشی فرهاد شکایت ز دلی داشت نه از سنگ…
هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد
هر سحر کز سر کوی تو صبا برخیزد عالمی با دل آشفته ز جا برخیزد که رساند بر کوی نو خاک تن من مگر این…
نور چشمی بر صاحبنظری میآید
نور چشمی بر صاحبنظری میآید پیش یعقوب ز یوسف خبری میآید کره شیریندهن ما خبر یار عزیز که ز مصر دگر اینک شکری میآید هر…
ناوک غمزه چو هر سو به شتاب اندازی
ناوک غمزه چو هر سو به شتاب اندازی دل شتابد که سوی جان خراب اندازی گرم از پا نکند خال لبت سهل مگیر به مگس…
مه نامهربان من وفاداری نمیداند
مه نامهربان من وفاداری نمیداند بر اهل دل به جز ظلم وستمکاری نمی داند چو دادم دل بدست او به پای محنت افکندش چه دانستم…
من طاقت دوری ز رخ یار ندارم
من طاقت دوری ز رخ یار ندارم جز بردن بار غم او کار ندارم صد بار فزون چاکر درگاه خودم خواند با این همه در…
مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشد
مکن بیم که شمشیر رقیب ما بران باشد می از کشتن نمیترسم رها کن تا بر آن باشد پر از جانهاست دامنهای زلف تو میفشانش…





