غزلیات کمال خجندی
چشم تو التفات به مردم نمیکند
چشم تو التفات به مردم نمیکند بر خستگان غمزه ترحم نمیکند زلفت کشید شانه و گفتا فرو نشین بر آفتاب سایه تقدم نمیکند اشکم ز…
جان دارم و دل دارم سر دارم و زر دارم
جان دارم و دل دارم سر دارم و زر دارم گر از تو رسد فرمان دل از همه بر دارم تو عمر منی زآن وجه…
ترا در کوی جانان خانه ای هست
ترا در کوی جانان خانه ای هست به هر کوئی چو من دیوانه ای هست بزن چوبش که دزدست آن سر زلف بدست ار نیست…
تا توانی دل مشتاق بدست آری به
تا توانی دل مشتاق بدست آری به جانب بار و وفادار نگه داری به با چنین زلف خوش و خال خوش و روی چو ماه…
بیروی او ز دیدهٔ بینا چه فایده
بیروی او ز دیدهٔ بینا چه فایده رفتن به باغ بهر تماشا چه فایده چون تشنه را ز حسرت او جان بلب رسید کردن لب…
بوی خوشت چو همدم باد سحر شود
بوی خوشت چو همدم باد سحر شود حال دلم ز زلف تو آشفته تر شود تا عقل خرده دان نبرد پی به نیستی مشکل که…
به خوبان مهر ورزیدن چه کارست
به خوبان مهر ورزیدن چه کارست رخش بین ور نه به دیدن چه کارست به یاد لعل دلبر خون دل نوش شراب لعل نوشیدن چه…
بگذار در آن کوی من اشک فشان را
بگذار در آن کوی من اشک فشان را تا دیده دهد آب گل و سرو روان را مپسند بران رخ که فتد سایه گلبرگ گلبرگ…
بر عزیزان غمزهٔ شوخ تو خواری میکند
بر عزیزان غمزهٔ شوخ تو خواری میکند غمزهٔ تو خواری و زلف تو باری میکند در ملاک عاشق بیچاره چشم و زلف تو این یکی…
بازآ که در فراق تو جانم صبور نیست
بازآ که در فراق تو جانم صبور نیست بازآ که بی حضور تو دل را حضور نیست چشمم کز آفتاب رخت نور می گرفت پر…





