غزلیات کمال خجندی
ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد
ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد بالین دردمندان جز آستان نباشد چشمم ستاره گیرد شبها بخواب رفتن گر آه و ناله ما…
ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیم
ما به سودای تو دامن ز جهان در چیدیم محنت عشق تو بر راحت جان بگزیدیم پیش از آن دم که نبود از دل و…
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش
لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش بتپرستی را اگر ایمان نباشد گو مباش دیگری گر بر سر جان میکشد خود را رواست من به…
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو
گفتمش ماه پر است آن چهره گفتا پر مگو کز زمین تا آسمان فرق است از ما تا بدو گفتم آن موی میان هیچ است…
گر همه وقتی همه دل خون نیی
گر همه وقتی همه دل خون نیی لیلی وقتی نو و مجنون نیی نیست چو ما مردی خون خوردنت درخور این باره گلگون نیی در…
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن
گر سرزنیغ نیزت دارد سر بریدن من بار سر نخواهم بار دگر کشیدن زینسان که دل به پارب زآن غمزه خواست تیری یک تیر بر…
گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم
گر جان ز من دلشده خواهی بسپارم ور دیده روشن طلبی در نظر آرم رانی ز در خویشم و صد عذر بیاری سوگند به باری…
گر بری دست به آئینه و در خود نگری
گر بری دست به آئینه و در خود نگری ببری دست ز عشاق به صاحب نظری ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت…
کسی که پرتو انوار لامکانی یافت
کسی که پرتو انوار لامکانی یافت فراغت از همه آشوب این جهانی یافت به ذرهای نخرد های و هوی سلطانان دلی که بر در حق…
قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد
قدح بدور لیت پر ز خون دلی دارد غمش میاد کز اینسان دلی بدست آرد زمینه به جرعه بده آب و نخم عشرت کار که…





