غزلیات کمال خجندی
در سر از دود دلم شمع صفت سودایی است
در سر از دود دلم شمع صفت سودایی است آری این گریه و سوز من و شمع از جایی است همچو شمع همه تن آنش…
خیال روی او در دیده نور است
خیال روی او در دیده نور است مخوانش دل که از دلبر صبور است به آن رخ میکند دعوی خویشی به تابان و لیکن خویش…
خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافت
خضرجان آب حیات از لب دلجوی نو یافت موسی انوار تجلی همه از روی تو یافت مرده را زنده از آن کرد مسیحا به دمی…
حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمیگنجد
حدیث حسن او چون گل به دفتر درنمیگنجد از آن عارض به جز خملی در این دفتر نمیگنجد نگویند آن دهان و لب ز وصفت…
چه موجب است که هیچ التفات ما نکنی
چه موجب است که هیچ التفات ما نکنی ترحمی به غریبان بینوا نکنی به دشمنان مخالف بسر بری باری به دوستان وفادار جز جفا نکنی…
چشمت به سعی غمزه در فتنه باز کرد
چشمت به سعی غمزه در فتنه باز کرد زلفت به ظلم دست تطاول دراز کرد محمود را چه جرم که شد پای بند عشق آن…
چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه این
چشم اگر اینست و ابرو این و ناز و شیوه این الوداع ای زهد و تقوی الفراق ای عقل و دین میکشی ناوک ز مژگان…
جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کرد
جان را به غیر وصلت خوشدل نمی توان کرد وز دل نشان مهر زابل نمی توان کرد در دل بگشت ما را زینسان قضای مبرم…
ترا در دل وفا باشد چه دانم
ترا در دل وفا باشد چه دانم ز خوبان این کرا باشد چه دانم فکندی وصل خود با روز دیگر پس از مردن دوا باشد…
پیوسته ابرویت دل این ناتوان کشد
پیوسته ابرویت دل این ناتوان کشد مردم کمان کشند و مرا آن کمان کشد هرجنس را که هست کشد دل به جنس خویش زآنت کمند…





