غزلیات کمال خجندی
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند
دل من بی تو دگر دیده بینا چه کند دیده بی منظر خوب تو تماشا چه کند زان لبم می ندهد دل که نظر بر…
دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست
دل قبله خود خاک سر کوی تو دانست جان طاعت احسن هوس روی تو دانست محراب دو شد زاهد سجاده نشین را ز آن روز…
دل رفت به باد دلپذیری
دل رفت به باد دلپذیری کسی را نبود زجان گزیری از عشق بتان جوان شود پیر این نکه شنیده ام ز پیری گیرم سر زلف…
دگر گفتی نجویم بر تو بیداد
دگر گفتی نجویم بر تو بیداد مبارک مرد و آنگه کردی آزاد چه منت باشد از میاد بیرحم که پای مرغ بسمل کرده بگشاد چه…
در عشق تو ترک سر چه باشد
در عشق تو ترک سر چه باشد از دوست عزیزتر چه باشد جان نیز اگر فرستم آنجا این تحفه مختصر چه باشد ای مردم چشم…
داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت است
داغ عشقت بر رخ جانها نشان دولت است هر که محروم است ازین دولت سزای محنت است گر بلا افزون فرستی من بدین نعمت هنوز…
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن
خواهیم نقد جان و سر در پای جانان ریختن بر خاک کویش خون و اشک از چشم گریان ریختن هر گرد دردی کز ره سوداش…
خاک درت به چشم من از صد چمن به است
خاک درت به چشم من از صد چمن به است باغی خوش است عارضت اما ذقن به است کوی نو خواهد این دل آواره نی…
چو زلف تو بود از تکبر دوتا
چو زلف تو بود از تکبر دوتا به بادی بیفتاد مسکین ز پا گشودن ز زلفت گره مشکل است درین شیوه مو میشکافد صبا بکش…
چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم
چه خسته میکنی ای جان به غمزه خاطر مردم یکی نگر سوی غمدیدگان به چشم ترم شنیده ام که تو گفتی بد است حال فلامی…





