غزلیات کمال خجندی
درد کز دل خاست درمانیش نیست
درد کز دل خاست درمانیش نیست خون که دلبر ریخت تاوانیش نیست از لبت دورم چو مهجورم ز تو جان ندارد هر که جانانیش نیست…
در زورق حیات است جان رقیب خائف
در زورق حیات است جان رقیب خائف بارب نگاه دارش از باد نامخالف ما دین و دل نهادیم در وجه دلستانان صد شکر کاین ذخیره…
خیال چشم و ابرویت شبی در خواب میدیدم
خیال چشم و ابرویت شبی در خواب میدیدم تو گویی جادوان مست در محراب میدیدم ز دست چشم و دل آن دم تن غمدیدهٔ خود…
خرابه دل من پر شد از محبت دوست
خرابه دل من پر شد از محبت دوست مباد هیچ دلی خالی از مودت دوست کدام دولت و فرصت نیافت هر که بیافت سعادت شرف…
حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب
حال درد خود محب هرگز نگوید با طبیب سخت بیدردی بود نالیدن از درد حبیب بوسه بر پای سگ کوی تو خواهم زد شبی تا…
چه لطف است این که با من مینمایی
چه لطف است این که با من مینمایی لب نازک پرسش میگشایی البته جانست و جانم میفزاید سبزی که بر لب میفزایی خطت بر رخ…
چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مرا
چشمت از گوشه تقوا بدر آورد مرا مست و غلطان سوی اهل نظر آورد مرا خرقه ارزق من باز به می گلگون شد عشق هر…
چراغ عمر ندارد فروغ بی رخ پار
چراغ عمر ندارد فروغ بی رخ پار کراس زهره که بیند طلوع انور یار حدیث عشق مگو جز به رند باده پرست که اهل زهد…
تو سروی و گل خندان همانکه میدانی
تو سروی و گل خندان همانکه میدانی رخ نو شمع و شبستان همانکه میدانی نماز شام تو پیدا شدی و شد فی الحال ز شرم…
ترا چون چشم خود دیگر به مردم دید نتوانم
ترا چون چشم خود دیگر به مردم دید نتوانم دو چشم دیگری خواهم که از غیرت بپوشانم زرشک از دیده خون ریزد گرم در دل…





