غزلیات کمال خجندی
گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی
گر باد سوی خاک من آرد ز تو بویی چون زلف توام جان دمد از هر سو مویی شیرین زمانی نوه من دلشده فرهاد در…
کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسد
کدام ناز و تنعم به ذوق آن برسد که بوی بار به باران مهربان برسد دلی که بی در وصلش میان بحر غم است امیدوار…
غمت ریخت خونم شهادت همین است
غمت ریخت خونم شهادت همین است شهادت چه باشد سعادت همین است نه امروز رسم جفا کرد؛ تو ترا سالها شد که عادت همین است…
عمریست کز دیار تو محروم مانده ایم
عمریست کز دیار تو محروم مانده ایم وز شوق نامهای تو سطری نخوانده ایم تا دامنت بدست ارادت گرفته ایم دامن ز هر چه غیر…
عاشقم بر دلبری با کس چرا گویم که کیست
عاشقم بر دلبری با کس چرا گویم که کیست تو کهای باری رقیبا تا ترا گویم که کیست آنکه هوشم برد از تن نکهت پیراهنش…
طریق عشق میورزی رها کن دین و دنیا را
طریق عشق میورزی رها کن دین و دنیا را خلاص خویش میجوئی مجو ناموس و دعوا را به نور عقل نتوان رفت راه عشق ای…
شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدش
شوخی که کشد عاشق نزدیک من آریدش گر خون من از شوخی ریزد بگذاریدش من که آن روز کز خشم به کف تیغی گونی بر…
شانه زد باد زلف یار مرا
شانه زد باد زلف یار مرا اصلح الله شانه ابدا گر خدا راست آرد آید باز سرو طوبی خرام ما بر ما دل چو پیراهن…
سرو قدت روان لبت جان است
سرو قدت روان لبت جان است جان من این روان من آن است حلقه حلقه اگر نه مست نواند در گوش تو از چه غلطان…
سالها دل در هوایت بر سر هر کو دوید
سالها دل در هوایت بر سر هر کو دوید از صبا نشنید هوئی از تو و رنگی ندید بر سر هر مویم ار تیغ جفا…





