غزلیات کمال خجندی
مریض عشق بتان را بر طبیب نباشد
مریض عشق بتان را بر طبیب نباشد باتفاق طبیبی به از حبیب نباشد امید هست که بار از درم چو بخت در آبد اگر چنانچه…
مرا ز پیش براندی جفا همین باشد
مرا ز پیش براندی جفا همین باشد نهایت ستم ای بیوفا همین باشد بدانچه شکر نکردم وصال روی ترا گر انتقام نمانی جزا همین باشد…
مائیم و دلی پر خون بر خاک سر کویت
مائیم و دلی پر خون بر خاک سر کویت غمگین بهمه رویی در آرزوی رویت تو سروی و ما چون آب آورده به پایت سر…
ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود
ما را بپای بوسی تو گر دسترس بود در دولت غم تو همین پایه پس بود در سر هوای تست مرا بهترین هوس باقی هر…
ما با غم تو خرم و آسودهخاطریم
ما با غم تو خرم و آسودهخاطریم زآن لب به کام ما شکری نی و شاکریم غایب نه ز چشم جهان بین ما چو نور…
گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود
گیرم که از تو بر من مسکین جفا رود سلطان توئی کسی به تظلم کجا رود سوی تو چون سلام فرستم که باد را پیرامن…
گفتمش نام تو گفتا از مه تابان پرس
گفتمش نام تو گفتا از مه تابان پرس گفتمش نام لبت گفت این حدیث از جان بپرس گفتمش باری نشانی زان دهان با من بگوی…
گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست
گر مرا سر رود اندر غم جانان غم نیست عاشق شیفته دل را خبر از عالم نیست عهد بستی که دگر از تو نه بردارم…
گر سر طلبی بر درت آریم به دیده
گر سر طلبی بر درت آریم به دیده چون اشک همه جانب کوی تو دیده بگشای به ابروی سیه چشم که بینی از بارب ما…
گر تو سر خواهی ز من سر با تو ببارم به چشم
گر تو سر خواهی ز من سر با تو ببارم به چشم سر چه باشد هرچه دارم در نظر آرم به چشم گفته بردار از…





