غزلیات ضیا قاریزاده
خواب مرگ
خواب مرگ بيا اى خواب مرگ آزاد کن زین شور و شر گوشم بنہ چون بالش پر تا قیامت زیر سر گوشم چو سیل اینجا…
خانه ي ما هم به سرك ميرود
خانه ي ما هم به سرك ميرود اشك ز چشمم چو چكك ميرود خانه ى ما را سرك انگاشتند بيرق سرخى سرش افراشتند توبره از…
جز چهره زرد بر سخندان ندهند
جز چهره زرد بر سخندان ندهند اين برگ خزان را به كس ارزان ندهند هر چيز كه بشكند دهندش تاوان ليكن به دل شكسته تاوان…
پيام يار
پيام يار اى باد نو بهار اى روح بيقرار پيك و پيام يار اى عاشق رميدهء كو ها و دشت ها اى كاروان آبله پا…
بهين زندگى جز چهل سال نيست
بهين زندگى جز چهل سال نيست رسد چونكه پنجاه پر وبال نيست چو شد شصت اندر تن آمد شكست چو هفتاد شد آلت افتاد…
برق آسمانى
برق آسمانى نى فيض ياب پيرى، نى بهره از جوانى گر زندگى همين است، لعنت به زندگانى اين نكته روشنم شد از قامت خميده كز…
آئين شاعر
آئين شاعر كى رنجد از كسى دلِ بى اضطراب من پنهان نمى شود به دو شست آفتاب من آئين من هميشه درستى و راستى ست…
آن خداوندى كه اضداد آفريد
آن خداوندى كه اضداد آفريد صيد پيدا كرد و صياد آفريد نوش خند اندر لب شيرين نهاد اشك شور از ديده ى خونين كشاد شام…
آزادى
آزادى جشن است به يادگار آزادى عيد است به افتخار آزادى در سايه ى عزم و همت مردان افزون بود اعتبار آزادى بار است به…
يخبندان
يخبندان آنچه بر جان غريبان برف و يخبندان كند زندگي را سخت سازد، مرگ را آسان كند شعله را دل سرد سازد، خاك را دامن…





