غزلیات ضیا قاریزاده
محبت و جدايى
محبت و جدايى آن درد محبت بود، اين درد جدايى آن مزد صداقت بود، اين رنج خدايى ياد آر كه با زلفت ميكردى تو بازى…
گره
گره تا ديده ام جهان ترا مو بمو گره تار نفس شدست مرا مو بمو گره زخم دلم به مرهم تدبير به نشد تقدير زد…
كابل
كابل افسوس كه كابل از ميان رفت آن خطهء پاك و باستان رفت هرات و مزار شد خرابه پروان بسوخت و پرنيان رفت افسوس كه…
غافل مشو از درس مكافات كه گفتند
غافل مشو از درس مكافات كه گفتند بر هر عملى اجر و به هر كرده جزائيست استاد احمد ضيا قاريزاده
شهرآشوب
شهرآشوب تو و سرشارى جوانى ها من و اين رنج ناتوانى ها تو و آشوب شهر نيكويى من و بدنام زندگانى ها تو و در…
شاعر كيست
شاعر كيست شاعر آن نیست که نطقى و بيانى دارد شاعر آنست که از درد فغانى دارد شاعر آن نیست که تعمير كند منزل خويش…
سر به سر مجلس
سر به سر مجلس قضا نصيب كه كرده است اينقدر مجلس؟ به غير ما كه نماييم سر به سر مجلس چنانكه مجلسيان تا به گوش…
رند است فروشنده اگر ديده گشايى
رند است فروشنده اگر ديده گشايى كور است خريدار، نفهمى كه چه گفتم استاد ضيا قاريزاده
دوست دارمت
دوست دارمت اى گلرخ شگوفه دهان، دوست دارمت اى مه جبين زُهره نشان ، دوست دارمت منظور من ز جمله بتان در جهان تويى…
در محبت آرزو را اعتبار ديگر است
در محبت آرزو را اعتبار ديگر است اين حريفان وصل ميخواهند و (بيدل) انتظار حضرت ابوالمعانى ذوق وصال او ضيا! مايه ى هستى من…





