یاد آرای ستمگر از حال خاکساری
یاد آرای ستمگر از حال خاکساری روزی اگر بکویت بادآورد غباری هر کس درین گلستان نخلی نشاند بر داد جز نخل ما که هرگز باری…
ای آن که چو بگذری تو بر یاد دلم
ای آن که چو بگذری تو بر یاد دلم جز گریه نگیرد زغمت داد دلم تا از تو جدا فتادم ای وای بمن یادت نرسد…
ای آنکه همیشه جور کارت باشد
ای آنکه همیشه جور کارت باشد آوردن عاشقان شعارت باشد این دیده که بی روی تو خون می گرید تا چند براه انتظارت باشد
افگار توام تاب و توانی بفرست
افگار توام تاب و توانی بفرست بیمار غمم قوت جانی بفرست از نامه خشکی بتو راضیست طبیب گر نیست گلی برگ خزانی بفرست
ای آن که به غیر از تو مرا یاری نه
ای آن که به غیر از تو مرا یاری نه جز یاد توام مونس و غمخواری نه شبهای دراز هجر دور از رخ تو چون…
این دیده به راه انتظاریست مرا
این دیده به راه انتظاریست مرا وین گوش به گفتگوی یاریست مرا دیگر سوی که بینم و از که شنوم این هر دو چو از…
بازم به کمین غمزه پنهانی هست
بازم به کمین غمزه پنهانی هست زخمی به دل از کاوش مژگانی هست تا چند تو بر گریه ما می خندی گویا نشنیده ای که…
خواهم که سرود عشق بنیاد کنم
خواهم که سرود عشق بنیاد کنم از عهد گرفتاری خود یاد کنم از بسکه در آرزوی دام و قفسم آزادم و جستجوی صیاد کنم
تا عشق مرا فاش نمی دانستی
تا عشق مرا فاش نمی دانستی با من ره پرخاش نمی دانستی در عاشقی خویش مرا شهره شهر دانستی و ای کاش نمی دانستی
تا از تو زجور فلک افتادم دور
تا از تو زجور فلک افتادم دور یکدم دل خویش را ندیدم مسرور مشتاق توام چون به گلستان بلبل محتاج توام چون به صبوحی مخمور





