هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفت
هر دم بگوشه ای ز خیالت وطن گرفت عشق تو اختیار دل از دست من گرفت گفتم ز سیر باغ گشاید مگر دلم گل بی…
نیست هرگز ببد و نیک جهان کار مرا
نیست هرگز ببد و نیک جهان کار مرا هست یکسان سبحه و زنار مرا آب آئینه ز عکس رخ من گل گردد گرد غم بسکه…
نهانی رازهای دوستداران
نهانی رازهای دوستداران کی می گوید بدشمن دوست، یاران؟ مسلمانان غم تنهائیم کشت خوش آن یاران خوش آن روزگاران ندانستم چرا غافل گذشتند ازین فرخنده…
هر چند بر آن عارض گلگون نگرد کس
هر چند بر آن عارض گلگون نگرد کس دل میکشدش باز که افزون نکرد کس کو طاقت نظاره بزمی که بود یار همصبحت اغیار وزبیرون…
نیست مهر تو متاعی که بجان بفروشم
نیست مهر تو متاعی که بجان بفروشم گرچه ارزان خرم این جنس و گران بفروشم منم آن قدرشناسی که اگر مهر ترا بفروشم بدو عالم…
هر کسی را که چو من دیده خونباری هست
هر کسی را که چو من دیده خونباری هست می توان یافت که در پای دلش خاری هست دلخراش است دگر ناله مرغان چمن در…
هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد
هر که از خون جگر چون لاله ساغر می کشد منت احسان کی از چرخ ستمگر می کشد زآستان بی نیازی تا کف خاکی بجاست…
یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته
یاد آر ای که فارغ، در محملی نشسته شکرانه فراغت از همرهان خسته چشم بد فلک بین کامشب ببرم عشرت یکسو سبوفتاده یکسو قدح شکسته…
هرگز بیاد ما زر و گوهر نمی رسد
هرگز بیاد ما زر و گوهر نمی رسد ما را بیغیر یار بخاطر نمی رسد اشگی بدیده کی رسد از گرمی جگر از شیشه این…
هر کرا یاری برای خویشتن
هر کرا یاری برای خویشتن ما و یار بیوفای خویشتن تا بکی در بزم خاص اغیار را می توان دیدن بجای خویشتن محفلم را مطربی…





