نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیمایی
نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیمایی رفیقی با تو می باید نداری تاب تنهایی شدم رسوا برافکن برده از رخسار عالم…
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی
نمودی لطف پیشم آمدی کردی ستم رفتی رسیدی بیخودم کردی به خود تا آمدم رفتی طبیب دردمندانی ولی از بس که بیدردی مرا در کنج…
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او
نمی خواهم که گوید هیچ کس احوال من با او که می میرم ز غیرت گر کسی گوید سخن با او ز بیم آن که…
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من
نمی مردم از آن تیغی که زد آن سیمبر بر من اگر از پی نمی زد سایه اش تیغ دگر بر من بدین کز دیدنت…
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من
نمی دانم چه بد کردم چرا رنجید یار از من که افکند از نظر برداشت چشم اعتبار از من مگر از خاکساریهای من کردند آگاهش…
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم
نمیخواهم به او درد دل صد پاره بنویسم که می دانم نخواهد خواند گر صد باره بنویسم ز راهت ریز بهر خشک کردن خاک بر…
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارم
نه از تیری که بر دل میزنی چندین فغان دارم سوی خود میکشی ای ناله از رشک کمان دارم بزن تیری و از ننگ من…
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما را
نه از عارست گر آن مه نیارد بر زبان ما را چه گوید چون بپرسد نیست چون نام و نشان ما را فلک چنگیست خم…
نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم
نه آنچنان شده محو خیال آن دهنم که کس نشان ز وجودم دهد بجز سخنم خیال موی میان بتان ضعیفم ساخت چنانکه گشت گران بار…
نه چندان است مرا در غم هجران تو حال
نه چندان است مرا در غم هجران تو حال که توان گفت و توان دید و توان کرد خیال الم و درد و غم و…





