جانی که هست رسته ز آزار او کجاست

جانی که هست رسته ز آزار او کجاست آزاده که نیست گرفتار او کجاست آسوده که داشته باشد فراغتی در دور غمزه های ستمگار او…

Continue Reading...

جان بیرون رفته را بویت به تن می‌آورد

جان بیرون رفته را بویت به تن می‌آورد مرده را ذوق کلامت در سخن می‌آورد هست شبنم یا نسیم صبح با ذکر لبت غنچه‌ها را…

Continue Reading...

جان را به لعل چون شکرت تا سپرده‌ام

جان را به لعل چون شکرت تا سپرده‌ام دیدست لذتی که من از رشک مرده‌ام شوق تو رهنمای وجودم شد از عدم نی من به…

Continue Reading...

جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود

جای ما کوی تو خواهد بود تا خواهیم بود خاک آن کوییم گر سر بر فلک خواهیم بود دلبرم طفلست و روز افزون جمالش آه…

Continue Reading...

جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانش

جدا بودن ز یار و سوختن با داغ هجرانش بسی خوش‌تر که روز وصل دیدن با رقیبانش جدایی خواهم از جانان و غیرت آنچنین باید…

Continue Reading...

چشمی بگشا سوی من و زاری من بین

چشمی بگشا سوی من و زاری من بین در دام غم عشق گرفتاری من بین از جور و جفا مردم و آهی نکشیدم آزار رقیبان…

Continue Reading...

چرا نگاه بدور رخت بماه کنم

چرا نگاه بدور رخت بماه کنم که چون نگاه کنی بر زمین نگاه کنم جدا ز شمع جمال تو تا بکی شبها چراغ خلوت خود…

Continue Reading...

جفاکار است و خونریز آن بت بی‌درد می‌دانم

جفاکار است و خونریز آن بت بی‌درد می‌دانم ز رنگ کار او با من چه خواهد کرد می‌دانم چه حاجت شرح بیداد زلیخا پرسم از…

Continue Reading...

چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترا

چشم بگشادم ببالایت بلا دیدم ترا بیخودم کردی نمی دانم کجا دیدم ترا از تو در طفلی جفا می دیدم اما اندکی در جوانی محض…

Continue Reading...

چنان بنهفته ضعف تن مرا لطف بدن او را

چنان بنهفته ضعف تن مرا لطف بدن او را که رفته عمرها نی او مرا دیده نه من او را ز درد عشق و داغ…

Continue Reading...