عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت
عشق تو ز دست ساقیان باده بریخت وز دیده بسی خون دل ساده بریخت بس زاهد خرقه پوش سجاده نشین کز عشق تو می بر…
عشق تو ز عالم هیولانی نیست
عشق تو ز عالم هیولانی نیست سودای تو حد عقل انسانی نیست ما را به تو اتصال روحانی هست سهل است گر اتفاق جسمانی نیست
عشقی نبود چو عشق لولی و گدای
عشقی نبود چو عشق لولی و گدای افگنده کلاه از سر و نعلین از پای پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدای بگذاشته از…
عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است
عشق تو، که سرمایهٔ این درویش است ز اندازهٔ هر هوسپرستی بیش است شوری است، که از ازل مرا در سر بود کاری است، که…
عمری است که در کوی خرابی رفتم
عمری است که در کوی خرابی رفتم در راه خطا و ناصوابی رفتم کار من سر بسر پریشان شده را دریاب، که گر تو درنیابی…
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا
عیشی نبود چو عیش لولی و گدا افکنده کله از سر و نعلین ز پا پا بر سر جان نهاده، دل کرده فدا بگذاشته از…
عیشی نبود چو عیش لولی و گدای
عیشی نبود چو عیش لولی و گدای او را نه خرد، نه ننگ و نه خانه، نه جای اندر ره عشق میدود بیسر و پای…
غم گرد دل پر هنران میگردد
غم گرد دل پر هنران میگردد شادی همه بر بیخبران میگردد زنهار! که قطب فلک دایرهوار در دیدهٔ صاحبنظران میگردد
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست
کردیم هر آن حیله که عقل آن دانست تا راه توان به وصل جانان دانست ره مینبریم و هم طمع می نبریم نتوان دانست، بو…
قومی هستند، کز کله موزه کنند
قومی هستند، کز کله موزه کنند قومی دیگر، که روزه هر روزه کنند قومی دگرند ازین عجبتر ما را هر شب به فلک روند و…





