جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد

جانا، حدیث شوقت در داستان نگنجد رمزی ز راز عشقت در صد بیان نگنجد جولانگه جلالت در کوی دل نباشد خلوتگه جمالت در جسم و…

Continue Reading...

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش

تماشا می‌کند هر دم دلم در باغ رخسارش به کام دل همی نوشد می لعل شکر بارش دلی دارم، مسلمانان، چو زلف یار سودایی همه…

Continue Reading...

جانا، ز منت ملال تا کی؟

جانا، ز منت ملال تا کی؟ مولای توام، دلال تا کی؟ از حسن تو بازمانده تا چند؟ بر صبر من احتمال تا کی؟ بردار ز…

Continue Reading...

جانا، نظری، که دل فگار است

جانا، نظری، که دل فگار است بخشای، که خسته نیک زار است بشتاب، که جان به لب رسید است دریاب کنون، که وقت کار است…

Continue Reading...

جانا، نظری به ما نکردی

جانا، نظری به ما نکردی با خویشتن آشنا نکردی یکدم به مراد ما نبودی یک کار برای ما نکردی یک وعدهٔ خود بسر نبردی یک…

Continue Reading...

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست این چشم جهان بین مرا در همه عالم جز بر…

Continue Reading...

جانا، نظری که ناتوانم

جانا، نظری که ناتوانم بخشا، که به لب رسید جانم دریاب، که نیک دردمندم بشتاب، که سخت ناتوانم من خسته که روی تو نبینم آخر…

Continue Reading...

چنین که حال من زار در خرابات است

چنین که حال من زار در خرابات است می مغانه مرا بهتر از مناجات است مرا چو می‌نرهاند ز دست خویشتنم به میکده شدنم بهترین…

Continue Reading...

چنانم از هوس لعل شکرستانی

چنانم از هوس لعل شکرستانی که می‌برآیدم از غصه هر نفس جانی امید بر سر زلفش به خیره می‌بندم چگونه جمع کند خاطر پریشانی؟ در…

Continue Reading...

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزد

چنین که غمزهٔ تو خون خلق می‌ریزد عجب نباشد اگر رستخیز انگیزد فتور غمزهٔ تو صدهزار صف بشکست که در میانه یکی گرد برنمی‌خیزد ز…

Continue Reading...