باز در دام بلا افتاده‌ام

باز در دام بلا افتاده‌ام باز در چنگ عنا افتاده‌ام این همه غم زان سوی من رو نهاد کز رخ دلبر جدا افتاده‌ام یاد ناورد…

Continue Reading...

با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟

با من دلشده گر یار نسازد چه کنم؟ دل غمگین مرا گر ننوازد چه کنم؟ بر من آن است که با فرقت او می‌سازم وصلش…

Continue Reading...

باز دلم عیش و طرب می‌کند

باز دلم عیش و طرب می‌کند هیچ ندانم چه سبب می‌کند؟ از می عشق تو مگر مست شد کین همه شادی و طرب می‌کند؟ تا…

Continue Reading...

باز دل از در تو دور افتاد

باز دل از در تو دور افتاد در کف صد بلا صبور افتاد نیک نزدیک بود بر در تو تا چه بد کرد کز تو…

Continue Reading...

باز غم بگرفت دامانم، دریغ

باز غم بگرفت دامانم، دریغ سر برآورد از گریبانم دریغ غصه دم‌دم می‌کشم از جام غم نیست جز غصه گوارانم، دریغ ابر محنت خیمه زد…

Continue Reading...

باز مرا در غمت واقعه جانی است

باز مرا در غمت واقعه جانی است در دل زارم نگر، تا به چه حیرانی است دل که ز جان سیر گشت خون جگر می‌خورد…

Continue Reading...

باز هجر یار دامانم گرفت

باز هجر یار دامانم گرفت باز دست غم گریبانم گرفت چنگ در دامان وصلش می‌زدم هجرش اندر تاخت، دامانم گرفت جان ز تن از غصه…

Continue Reading...

بازم از غصه جگر خون کرده‌ای

بازم از غصه جگر خون کرده‌ای چشمم از خونابه جیحون کرده‌ای کارم از محنت به جان آورده‌ای جانم از تیمار و غم خون کرده‌ای خود…

Continue Reading...

بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون

بپرس از دلم آخر، چه دل؟ که قطرهٔ خون که بی‌تو زار چنان شد که: من نگویم چون؟ ببین که پیش تو در خاک چون…

Continue Reading...

بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد

بدین زبان صفت حسن یار نتوان کرد به طعمهٔ پشه عنقا شکار نتوان کرد به گفتگو سخن عشق دوست نتوان گفت به جست و جو…

Continue Reading...